يك طرف را اگر دهد جنبش * ديگرى را نمايد آرامش
شرط ديگر
آنكه هرچند مانع و رقيب حبيب بسيار بود محبّ مجتنب نگردد و عاشق ممتنع نشود و توجّه و ثبوت قدم متزلزل و متغيّر نشود و وجود و عدم آنها در طلب محبوب مساوى داند .
مثنوى
چنين رفت از ازل تدبير اين كار * كه گل با خار باشد گنج با مار
عسل با نيش زنبورست پيوست * شكر را نيز غوغا [ ى ] مگس هست
پس بايد كه در مقام طلب سلامت و ملامت پيش او يكى باشد و منتهاى همّت و غايت مقصود او ايثار جان بود عند لقاء المحبوب .
حكايت
عاشقى را يكى فسرده بديد * كه همىمرد و خوش همىخنديد
گفت آخر به وقت جان دادن * چيست اين خنده و خوش استادن
گفت خوبان چو پرده برگيرند * عاشقان پيششان چنين مىرند