چون نديد آن ربوده را حاضر * گشت در وى تغيّرى ظاهر
ناز او را نياز دربايست * سوز عاشق چو ساز دربايست
زان تغيّر چو شد وزير آگاه * با ملك روى كرد و گفت اى شاه
آنچه در خدمت تو عرض افتاد * بهر آن مرد عين فرض افتاد
هيچ درخور نبد سياست او * گشت روشن كنون نفاست او
خود معيّن چو روز گشت كنون * درخورست اين نياز و ناز اكنون « 1 »
تا نباشد يكى فقير و اسير * ديگرى چون بود غنى و امير
كى نمايد يكى عزيز و بلند * تا نباشد يكى ذليل و نژند
عشق پيوند راست رابطهاى * در ميان ايستاده واسطهاى
نسبتش گر به جانبى است درست * خود به ديگر طرف نباشد سست
هامش
( 1 ) - در نسخه قافيهها چنين است .