ملكت جنّت مر آن اصحاب راست * زانكه علّيّون ذو الالباب راست
تو چو مردان آن بدين ده اين بدان * درگذر نه دل برين نه جان بدان
چون ز هردو درگذشتى فرد تو * گو زنى باشى كه باشى مرد تو
بدان كه هرچند محبوب محتشمتر عشق زيباتر آيد . زيرا كه چندانچه دست ايصال و وصول از دامن اتّصال مأمول دور تر شعف بيشتر و شوق تيزتر .
و اگرچه پيوسته كار دل اين مستمند و آز خاطر اين نيازمند آن بوده كه محبوب عالىقدر گزيده و ازين ممر مشقّتها ديده و زحمتها كشيده درويش بىسامان را با بارگاه سلطان چه نسبت و ذرّهء خاكى را با خورشيد افلاكى چه همسايگى .
رباعيّه
معشوقه چو خورشيد گزينى اى دل * او بر فلك و تو بر زمينى اى دل
گر كار تو اين است و تو اينى اى دل * سر بر زانو بسى نشينى اى دل
امّا عشّاق باهمّت معشوق باحشمت گيرند . هرچند اين گرفتار بلامنع اين دل سربههوا از پختن اين ديگ سودا و گم شدن درين باديهء فنا مىنمايد