گر به حكم من كند ملك جهان * من نگردم غايب از وى يك زمان
هرچه گويد آن توانم كرد و بس * ليك ازو دورى نجويم يك نفس
من چه خواهم كرد ملك و كار را * ملكت من بس بود ديدار او
گر تو مرد طالبىّ و حقشناس * بندگى كردن بياموز از اياس
اى به روز و شب معطل ماندهاى * همچنان بر كام اوّل ماندهاى
هرشبى از بهر تو اى بو الفضول * مىكنند ارواح جبّارى نزول
تو ز جاى خود چو مرد بىادب * برنگيرى كام نه روز و نه شب
اى دريغا نيستى تو مرد اين * با تو نتوان گفت آخر درد اين
تا بهشت و دوزخت در ره بود * جان تو زين راز كى آگه بود
چون ازين هردو برون آيى تمام * صبح اين دولت برون آيد ز شام
أنيس الناس ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: ايرج افشار
ص١٦٣