مثنوى
سر و گردن مردم از مردمى است * و گرنه همه آدمى آدمى است
نه هرآدمى سرفرازى كند * سر آن شد كه مردمنوازى كند
دد و دام را شير از آنست شاه * كه مردمنوازست در صيدگاه
جهان آن نباشد كه آرى به دست * به زنجير و قفلش كنى پاىبست
جوانمرد پيوسته با كس بود * كسانش نباشد كه ناكس بود
پس فرق بسيارست ميان آدمى اصطلاحى و آدمى لغوى .
مثنوى
دو باشد مگس انگبين خانه را * فريبنده چون شمع پروانه را
كند يك مگس مايهء خورد و خفت * به دزدى گرايد دگر در نهفت
يكى زان مگس كانگبينگر بود * به از صد مگس كانگبينخور بود
بدان كه انسان من حيث هو انسان مجبول . . . « 1 » بر كسب صفات رحمانى و
هامش
( 1 ) - يك كلمه سائيده و محو شده است .