كردهاند ، تماما در حافظه داشت . شعر را بسيار خوب مىگفت . در نويسندگى و اسلوب خطّ ، سبك « قائم مقام » را پيروى مىكرد . هم ساده و روان و هم اديبانه ، سهل و ممتنع ، چيز مىنوشت . كمتر اتّفاق مىافتاد كه نامهء خود را بدون نمك فكاهى ختم كند . هيچكس نمىتوانست تصوّر كند كه در اين قباى راسته و تنبان گشاد رعيّتى و كفش پاشنه خوابيده ، و اگر تابستان بود ، گيوه و كلاه تخممرغى ، با اين قامت متوسط و ريش سرخ نوكدار كه بوى قنبيد قمى مىداد ! اينقدر اطّلاع و فضل و ادب باشد .
در اوقاتى كه من به قم مىرفتم يا او به تهران مىآمد و معمولا در منزل ما ، منزل مىكرد ، بزرگترين كيف من صحبت با اين پيرمرد بود . با اينكه سن من با او در حدود هفتاد سال تفاوت داشت ، هروقت به من مىرسيد ، به مناسبت حال و درجهء فهم من طورى صحبت مىداشت كه هيچوقت از محضر او سير نمىشدم .
ناصر الدّين شاه به قم رفته و اعتضاد الدّوله ، حاكم ، جمعى از اعيان شهر را براى شرفيابى حاضر كرده بود . بعضى از آنها « بيگدلى » و برخى « حاجى حسينى » بودند .
بعد از معرّفى سران اين دو خانواده ، نوبت معرّفى شدن به محمّد تقى بيك رسيد .
چون از هيچيك از دو طايفه نبود ، اعتضاد الدّوله فقط گفت : محمّد تقى بيك ميراب قنات ناصرى . ناصر الدّين شاه پرسيد : بيگدلى است يا حاجى حسينى ؟ محمّد تقى بيك مجال به اعتضاد الدوله نداد و گفت : ما كان ابراهيم يهوديّا و لا نصرانيّا و لكن كان حنيفا مسلما ! ! چاكر ، نه آنم و نه اين ، بلكه از خدمتگزارانم .
از حافظهء خود سوءاستفاده نكنم و از حاضرجوابيهاى اين پيرمرد كه قمىها به او ارباب جان بابا مىگفتند ، صرف نظر نمايم . ممكن است امروز مطّلعى مانند او در امر زراعت و كارهاى مربوط به آن يافت شود . همچنين ممكن است اديب و نويسندهاى مثل او باشد ، ولى من در مدّت عمر خود شخصى به اين جامعى هيچ نديدهام . حاجى ميرزا محمّد مجتهد ، پسرش هم ملّاى جامع خوشمحضر تامّ العيارى بود كه در عالم خود هيچ دست كمى از پدرش نداشت . پسرهاى حاجى
تربت پاكان قم ( فارسي ) — صفحة 1451
مساهمون: عبد الحسين جواهر كلام
ص١٤٥١