هند سرگرم كار بود ، نيز سمت قوش بيگى خوانين بخارا را بر عهده داشت و اين سمت بعد از مرتبهء امارت در خانات بخارا بالاترين مقام بود . او در پى اسارت در سال 1007 ه .
و سختيهايى كه در حال اسارت تحمل كرد به هندوستان رفت . وى در سال 1025 ه . در لاهور به سر مىبرد . او چون از دوران جوانى به تاريخ علاقه داشت و كتابهايى را در اين زمينه مطالعه كرده بود ، در مدت اقامت خود در هند به تدوين تاريخ عمومى دربارهء كشورهاى اسلامى پرداخت . وى نگارش كتاب خود را در دار الحكومهء لاهور و در ايام سلطنت سيف الدوله عبد الصمد خان بهادر دلير جنگ به سال 1034 ه . شروع كرد و در سال 1037 ه . آن را به پايان رسانيد . پس از مدتى در آن تجديدنظر كرد ، و حوادث سالهاى 1037 و 1038 ه . را نيز بر آن افزود .
اين كتاب در يك مقدمه به نام فاتحه ، پنج باب و يك خاتمه است . در فاتحهء كتاب از خلقت سخن گفته است . در باب اول آن از تاريخ پيامبران صحبت شده است ؛ در باب دوم از تاريخ پيش از اسلام ايران سخن به ميان آمده است ؛ در باب سوم دربارهء پادشاهان پيش از اسلام ساير بلاد مانند ، قوم تبّع يمن ، بنى لحم ، عمالقه ، كلدانيان ، پادشاهان ماوراءالنهر از فرزندان تور بن فريدون ، فرمان فرمايان بنى اسرائيل ، حكمروايان روم ، يونان و فرنگ يعنى اخلاف سلم پسر فريدون ، رايان هند ( بنگال ، مالوه و دهلى ) و نيز دربارهء فغفوران چين توضيح داده شده است ؛ و در باب چهارم از سرگذشت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و إله ، خلفاى راشدين ، أئمه اثنى عشر ، خلفاى اموى و عباسى و چهار پيشواى اهل سنّت سخن رفته است ؛ و در باب پنجم از شاهان معاصر بنى عباس تا اسماعيليان ، قوم مغول از منشأ افسانهاى آنان تا چنگيز و جانشينان او و اميرانى كه بعد از مرگ ابو سعيد ميرزا بهادر خان تا تيمور حكومت داشتند ، يعنى ايلخانيان ، چوپانيان و آل مظفر و آل كرت ، سلاطين ترك عثمانى ، رايان هند ، و پادشاهان مسلمان هندوستان ، يعنى غوريان ، سلاطين خلج ، تغلقيه ، افاغنه ، شاهان دكن ، تيمور گوركان و سلسلهء آنها ، آق قويونلو و قراقويونلو ، صفويه ، شيبانيه ياد شده است . خاتمهء كتاب شامل بعضى ملاحظات دربارهء پيامبر اسلام است .
بدينگونه ملاحظه مىشود كه تاريخ قبچاق خانى جامع و داراى بسى اطلاعات است كه در كتابهاى همطراز و هم در تاريخ نيامده است . نسخهاى از اين كتاب به شماره 187
تاريخ علماى بلخ ( فارسي ) — صفحة 257
مساهمون: مهدى رحمانى ولوى
ص٢٥٧