سال 1287 در گلپايگان چشم بدين جهان گشود و 1378 در همان شهر درگذشت .
اين شعر ملمع از اوست :
يا خليلى فيك دمع العين كالسلسال سال * يا حبيبى قف و أجمل ان ذا الاخطال طال
اى كه در روز وصالت آيد اندر تن روان * وى كه در شام فراقت سوزد از عبال بال
چند باشد مرغ دل اندر هوايت خسته پر * رحمى آخر تا گشايد بلبل اقبال بال
يا غزالا صاد قلبى لا تبلبل بالنا * عنك قلبى لم يكن يا غاية الآمال مال
هست ما را در فراقت چشم مانند سحاب * نيست ما را در غمت از شدت ولوال وال
ناولتنى نار عشق منك فى قلبى استقر * كلما اطفى بدمعى كان بالاشعال عال
عشق تو زد آتش آنسان در دلم كز تاب او * گشتهام از مويه موى و كشتهام از نال نال
زلزلتنى نار وجد منك كالمصباح باح * كاد نور العقل من ناشر ذا الزال زال
گرنه خالت كرد اندر بردن دلها گنه * از چه اندر آتش رخ كردهاى ادخال خال
بر سر مهر آى تا گويم مديح شاه دين * آنكه اندر مدح او فكر اولى الافضال ضال
سر غيب « ليس يعرف » بحر علم « ما نزف » * من جميع الخلق فى الأوصاف ذا الافعال عال
حجت قائم ولى عصر آن كو جبرئيل * در مديح حضرت اوست چون ميكال كال
شبل شير پاك يزدان شير مردان را پناه * آنكه گردد از نهيبش آب از اشبال بال
صبح رويش چون منور مىنمايد كعبه را * فالسجود نحوها قد كان بالآصال صال
بهر تكريمش ملك بنمود آدم را سجود * بهر تعظيمش فلك قد كرد چون ابدال دال
خواطر عيسى شود از ياد خشم او وجل * و از كمان لطف او گردد دل دجّال جال
گر كند اقبال سوى درگه او مقبلى * بر سر او گستراند بلبل اقبال بال
عشق گويد واجب است و ذات او باشد قديم * ليك او را ممكن واجب صفت عقال قال
يا عظيمالشان يا من انت للزهاد هاد * يا عزيز المنّ يا من انت بالأثقال قال
اى كه بىلطف تو باشد رفعت افلاك پست * اى كه اندر گاه لطفت سستى افشال شال
منك فى وجه المريدين ألطف الألطاف طاف * منك فى سمع المصلين طارق الآجال جال