عرش سر دوش پيمبر بود * محفل قرب تو و معراج تو
روشنى ناصيهء روز قدر * پرتوى از نور شب راج تو
من به توام عاشق دلباخته * والهء آنم كه تو را ساخته
هادى ره شو ، من گمراه را * نابشناسم به تو ، الله را
فاش نما صورت معنى به خلق * تا كه ببينند همه ، شاه را
داور عرشى به جهان وجود * باز بكش دامن خرگاه را
روشنى راى تو صبح و مساء * نور و ضيا داده خور و ماه را
نكتهيى از سرّ نهان گو ، كه خلق * باز شناسند زره ، چاه را
حزم تو ، گر پا به ميان آورد * كوه گرانسنگ كند كاه را
فضل تو ، بر كام و دودت كند * شهد بقا سمّ روانكاه را
هركه به دل ، نقش ولاى تو بست * داد صفا خاطر آگاه را
من به توام عاشق دلباخته * والهء آنم كه تو را ساخته
اى ولى مطلق و ، اى دست حق * داور آفاق و شه ما خلق
بهر نثار قدمت ، چرخ راست * سيم و زر و مهر و مه ، اندر طبق
روشنى صبح سعادت بود * نور جبين تو ، به رب الفلق
بالوپر روح نرستى به تن * گر برت اى شاه ، نخواندى سبق
خامهء تقدير ، به امرت نوشت * سرّ كتاب احدى بر ورق
بهر زمين بوس تو ، هر بامداد * از شب ديجور ، برآمد شفق
هركه بداند ز خدايت جدا * روى وى از شرم شود پرعرق
جسم پليدى كه بود منكرت * باد گرفتار بلاى بهق
من به توام عاشق دلباخته * والهء آنم كه تو را ساخته
دل نه كه با مهر تو ، در خاك ، به * سينه كه با كينهء تو ، چاك ، به
بر تن تو جامهء لا ريب ، نغز * بر سر تو تاج عرفناك ، به
راى تو مرآت فروغ ازل * جاى تو ، در خاطر غمناك ، به
خادم دهليز سراپردهات * كارگزاران نه افلاك ، به
بهر نثار قدم دلدلت * گوهر گنجينهء ادراك ، به
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 496
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤٩٦