شمع بزم انبيا دست من و دامان تو * زينت عرش خدا ، دست من و دامان تو
خامس آل عبا ، دست من و دامان تو * اى مهين آيات حق ، اى حجّت ربّ مجيد
بر گنهكاران ، ز شفقت شافع يوم الوحيد * نااميدم اى حسين و از تو من دارم اميد
سيدى كن ، ده نجاتم ، رشتهء طاقت بريد * كشيت بحر سخا ، دست من و دامان تو
آن غبار درگهت ، بر ديدهء دل توتياست * تربت پاكت ، مريضان را ، به هر دردى شفاست
آرى آرى ، كربلايت چشمهء فيض خداست * سلطنت دارد فقيرى ، كاو ، به درگاهت گداست
هم فقيرم هم گدا ، دست من و دامان تو * شوق ديدار تو ، در رؤيا ، مرا ديوانه كرد
آنچنان ديوانهيى ، كز خود مرا بيگانه كرد * آشنايم اى عجب ، با جلوهء جانانه كرد
پرتو مهر رخت ، در خانهء دل ، خانه كرد * شاهدم اين مدعا ، دست من و دامان تو
در زمان كودكى ، خواب و خيالى داشتم * شور عشقت بر سر و در دل ملالى داشتم
پرزنان ، پروانهسان ، بشكسته بالى داشتم * آرزوى تربتت ، هر ماه و سالى داشتم
خواستم از جان ترا ، دست من و دامان تو * از جوانى تا به پيرى ، غير تو نشناختم
هر هواى ناروايى را ، ز سر انداختم * در قمار عشق تو ، آنچه مرا بد ، باختم
ناسزاها بس شنيدم ، سوختم ، هم ساختم * خود كه مىدانى چرا ؟ دست من و دامان تو
با خيال شمع رويت محفل من روشن است * اين دل ويرانهام ، دايم ز بويت گلشن است
عاشقانت ، آنچه را بر دل بود ، بر دامن است * اين همه آوازها ، از تو بود ، كى از من است ؟
همچو نى ، دارم نوا ، دست من و دامان تو * عاشقم ، ديوانهام ، ديوانهء رسوا منم
شمع را پروانهام ، پروانه بىپروا ، منم * ز آشيان ديگرم ، وز غير ، غم فرسا منم
سوختم ، آموختم ، بيگانه از دنيا منم * بحر امواج عطا ، دست من و دامان تو
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 499
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤٩٩