تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
شرح اين قصه شنو از دو لب دوخته‌ام * تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام ضيغم الدوله چو قانون‌شكنى پيشه نمود * از همان پيشهء خود ريشهء خود تيشه نمود خون يك ملت غارت‌زده در شيشه نمود * نى ز وجدان خجل و نى ز حق انديشه نمود به گمانش كه در امروز مجازاتى نيست * يا به فرداش بر اين كرده مكافاتى نيست تاخت در يزد چنان خنگ ستبدادى را * كز ميان برد به يك‌بارگى آزادى را كرده پامال ستم قريه و آبادى را * خواست تا جلوه دهد مسلك اجدادى را ز آنكه مىگفت من از سلسلهء چنگيزم * بىسبب نيست كه چنگيز صفت خون‌ريزم
شرح
( 12 ) - قسمتى از قصيدهء انتقاد به قرارداد 1919 وثوق الدوله چنين است :داد كه دستور ديو خوى ز بىداد * كشور جم را به باد بىهنرى داد داد قرارى كه بىقرارى ملت * زان به فلك مىرسد زو لوله و داد كاش يكى بردى اين پيام به دستور * كى ز قرار تو داد و عهد تو فرياد چشم بدت دور وه چه خوب نمودى * خانهء ما را خراب و خانه‌ات آباد كاخ گز رسس كه بود سخت چو آهن * بارهء بهمن بود كه سخت چو پولاد سربه‌سر آن را به زور پاى فشارى * دست تو از بن گرفت و كند ز بنياد سخت شگفتم ز سست رأى تو كى دون * با غم ملت چه‌اى ز كردهء خود شاد شاد از آنى كه داده آتش كينت * آبروى خاك پاك ما همه بر باد حبس نمودى مرا كه گفته‌ام آن دوست * در به روى دشمن وطن ز چه بگشاد در عوض حبس گر برى سرم از تيغ * پاى تو بوسم به مزد دست مريزاد ليك بگويم كه طوق بندگى غير * گردن آزاد مردمى ننهد راد وين ز اعادى به گوش حلقه بيفكند * و آن زا جانب به دوش غاشيه بنهاد در مائهء بيستم كه زنگى افريك * گشته ز زنجير و بند بندگى آزاد خواجهء ما دست‌بسته پاى شكسته * يك سره ما را به قتلگاه فرستاد همتى اى ملت سلالهء قارن * غيرتى اى مردم نبيرهء كشواد تا نشود مرز داريوش چو بصره * تا نشود كاخ اردشير چو بغداد