تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
پژوهش‌خواه : دادسراى شهرستان تهران . پژوهش‌خواهنده : محمد ، پنجاه‌ساله ، شهرت : فرّخى ؛ زندانى دادنامهء شمارهء 876 دادگاه جنحهء شعبهء 9 . موضوع رسيدگى : دادنامهء دادگاه جنحهء تهران . تاريخ اعلام : 7 / 8 / 1317 تاريخ شكايت دادسراى شهرستان تهران : 15 / 8 / 1317 . تاريخ رسيدگى : 8 / 12 / 1317 . گزارش كار : محمد فرخى به اتهام اسائهء ادب به بندگان اعليحضرت همايون شاهنشاهى مورد تعقيب دادستان شهرستان مركز واقع مىشود . دادگاه جنحه با احراز گناه انتسابى به استناد مادهء 81 قانون مجازات ، او را به 27 ماه حبس تأديبى محكوم كرده ؛ دادستان از كمى مجازات استيناف داده قضيّه به اين شعبه رجوع ، در اين تاريخ رسيدگى شده و پس از شنيدن اظهارات آقاى سميعى داديار استان بر فسخ حكم و تشديد مجازات و اظهارات متّهم و تكليف آخرين دفاع متّهم و ختم دادرسى ، دادگاه استان ، مركب از اشخاص نامبرده به اتفاق چنين رأى مىدهد : نظر به صورت مجلس تنظيمى و آنچه كه متّهم در حضور آقايان دكتر اديب پزشك قانونى و آقاى دارا و سر بهر فولادين گفته و آقايان مزبور گواهى داده‌اند و اظهارات متّهم در اين دادگاه هم حاكى از صحّت گواهى آقايان مزبور مىباشد و گفته‌هاى متّهم اسائهء ادب بوده ، گناه انتسابى به مشار اليه ثابت است . بنابراين بر حكم بدوى از حيث ثبوت گناه انتسابى همچنين تطبيق مواد اشكالى وارد نيست ؛ ولى از حيث تعيين مجازات چون مجازات تعيين شده براى تنبيه او كافى به نظر نمىرسد ، حكم مزبور فسخ و محمد فرّخى برطبق مادهء استنادى محكوم است به سه سال حبس تأديبى ؛ رأى حضورا به داديار استان اعلام گرديد .
شرح
( 17 ) - نمونه‌اى از اشعار مسعود فرزاد چنين است :گرانى مىكند بر پاى جان زنجير تنهايى * دريغا با چنين پا نيست ممكن راه‌پيمايى نفر سود آخر اين زنجير را جان مرا فرسود * نديدم غير از اين سودى ز سوهان شكيبايى به جاى آنكه از زندان گشايم راه تا ميدان * ز زندانى گريزم سوى زندانى به رسوائى ميان ز مهرير نيستى و دوزخ هستى * گذشت ، افسوس ، عمر من به محرومى و بيجائى كنون تسخرزنان ، گويد جوان : « هيهات ، فرتوتى ! » * به طنزم نيز گويد پير : « خامى ، ز آنكه برنائى ! » چو بر خوان جهان ، شاه و گدا ، دارند سهم خود * چرا ما را نباشد هيچ ، جز سهم تماشايى ؟ چرا يك‌ذرّه شادى در دل تنگم نمىگنجد * چرا هر گوشه‌اش صد كوه غم را هست گنجائى ؟ خرد را پايمال ابلهى تا كى توان ديدن ؟ * بيا ، اى كورى و برهان مرا از شرّ بينائى !