تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
شب امّيد باطل ، شد ميان راه و من حايل * برآى ، اى ماه نوميدى ، تو شايد راه بنمائى ! پريشان بود خاطر ، زاد از او شعر پريشانى * پريشان‌زائى خاطر مرا خوش‌تر كه نازائى
شرح
( 18 ) - نمونه‌اى از اشعار فروزانفر ، در رثاى علامهء قزوينى :نوبهار امسال بس نغز و لطيف است و فرى * ليك از او بهر من آمد گرم و انده‌پرورى هركسى خوش در سماعى بر هواى گل‌رخى * من چو بلبل در فغان ، چون گل به پيراهن درى هر طرف گلهاى رنگين جلوه‌گر وز غم مرا * رخ زريرى ، اشك خونين ، دست و بر نيلوفرى هركسى را دامن امّيدى افتاده بدست * مر مرا از بىنصيبى حسرت و ارمان خورى سينهء من آذر افشان كوه را ماند ز غم * زان دمم سوزان بود همچون لهيب آذرى سيل خون راندم ز چشم اين آتش‌افزونى گرفت * اى عجب آتش كه افزونى پذيرد از ترى ! من ميان آب و آتش حالتى دارم شگفت * حالتى كان را نيارم گفت و نبود باورى زار مىنالم من و لاله است در وجد سماع * خون همىگريم من و مرغ است در خنياگرى چون نگريم ؟ چون گلستان هنر پژمرده گشت * در بهاران از نهيب تندباد آذرى سركشيد اندر نقاب خاك ، آن دانا كه داشت * در جهان فضل و بر ملك معانى سرورى پيشواى اهل تحقيق و خداوند ادب * كعبهء معنىشناسان ، قبلهء دانشورى آن محمّد نام محمود السير كز روى طبع * داشت استغناى سلمانى و صدق بوذرى زين محمّد يافت قزوين عزّ و رتبت ، همچنانك * زان محمّد خاك يثرب عزّ و جاه و برترى خواند قزوين را خراسانى دگر خاورشناس * زان كز آنجا شد پديد اين آفتاب خاورى آن مبرّا گفتش از نقصان در انواع كمال * گرچه نبود آدمى از آفت نقصان برى آنكه بر دفتر ز كلكش هر زمان پيدا شدى * نقشهاى مانوى يا لعبتان آزرى گرچه عقلش پايه از گردون بسى برتر شناخت * قدر او نشناخت اين گردون و ما هم برسرى ور چه جان پاك او را كبرياى علم بود * دور بود او از چه ؟ از خودبينى و مستكبرى صاحب مغنى غناى او به نحو ار ديديى * بر درش بنشستيى از بهر دريوزه‌گرى نزد او آسان نمودى گرچه دشوار است و صعب * مشكلات نظم بو تمّام و شعر بحترى بود چون سمعانى اندر ضبط انساب رواة * وز درايت چون ابو جعفر به فقه جعفرى در ادب و اندر نوادر پايه بالاتر نهاد * از خليل و اصمعى و زبن دريد و ازهرى شرط تهذيب لغت را چون محيط آمد به فضل * پس خط ترقين كشيد او بر صحاح جوهرى هم به نقد فنّ تاريخ و سير بد بىهمال * گر به تاريخ و سير با چشم حق بين بنگرى عقل را سرمايه‌ها بخشيد و از تحقيق نو * معرفت را بست زيور چون عروس زيورى