گفتگوهاى . . . . سياسى كه پايه و اساسى هم اگر داشته باشد ، بر روى منجلاب متعفنى گذاشته شده است كه گندش دنيا را پر كرده است ، بدبختانه چون اين مرض هم عموميت پيدا كرده است ، تا مملكت و ملتى را تمام نكند تمام شدنى نيست .
نشستم بدانسان كه گويى سپندى * سيهبخت بر روى آتش نشيند
براى اينكه زبان و گوش را بيش از تعارفات معمولى دچار زحمت نكرده باشم ، دست برده همان پاكتى را كه با كمال كراهت و كسالت در جيب گذاشته كه ممكن بود ماهها همانطور نخوانده مىماند ، برحسب طاهر با عجلهء هرچه تمامتر بيرون آورده كه خود را به خواندن آن مشغول كنم . اول شروع به خواندن سر پاكت كرده ، همينكه چشمم به كلمهء رعدى افتاد به قوهء برق خيال تا آخر آن نخوانده خواندم . در مقدمهء كاغذ مرا استاد خود خوانده ، ولى من تو را اولاد خود مىدانم . اگر همانطورى كه فكر دوربين من با دوربين مآلانديشى رعدى كوچك را بزرگ نشان داده است ، او نيز از كوچكى در راه بزرگى از تحمل هرگونه زحمت و مشقتى شانه خالى نكند ، به فرمايش نظامى فرزند خصال خويش باشد ، روح من در انتخاب يك چنين فرزندى الى الابد شاد خواهد بود . پس بيا براى خاطر يك روحى كه در تمام دورهء زندگانى . . . آرامش و آسايش نديده و چيزى هم از مدت حبس تاريك آن باقى نمانده ، شايد انشاءالله خيلى زود از زندان تن رهايى جسته برفرض اينكه به طرف جهنم هم پرواز كند ، يقينا آتش به گرمى عرق ديدن تألمات روح آزار و اين شكنجه و فشارى كه تا زنده است گرفتار اوست ، نيست . بگذار تصورات من در مورد تو خدا نكرده بىمورد واقع شده ، مانند نقش بر آب كه گويى تو پندارى خيالى بود و خوبى بشود .
خيالات گذشته و اميد آيندهء من اين است كه حقيقتا نابغهء عصر خويش باشى . پس جهد كن ما فوق تصورات من پرواز كرده يا در همانجا پر باز كنى .
حسن ظنى كه همان تو را وادار كرده است به جستجوى حال من برآيى ، بىكموبيش همان است كه خودت پنداشتهيى . بلى يكى از يادداشتهاى فراموش نشدنى مسافرت آذربايجان من كه از صفحهء سينه و لوح دل محوشدنى نيست ، سيماى نجيب قيافهء ايرانى ، بشرهاى كه مبشّر هوش و نمايندهء آيندهء درخشان و برومند رعدى است بوده است . من هيچوقت شما را فراموش نكرده ، اگر شما هم خودتان را فراموش نكنيد ، يقينا مرا فراموش نخواهيد كرد . وجدان پاك خودم را گواه مىگيرم كه من تمام جوانان ايرانىنژاد را شريف و بزرگوار مىخوانم ، شما را شريفتر و بزرگتر و بهتر .
از مژدهء توقّف طهران شما هم خوشوقت و هم دلتنگم . اما دلتنگى خود را تنها با اين شعر مىتوانم به شما بهتر از نوشتن چندين صفحه نثر ، بفهمانم :
دلم به پاكى دامان غنچه مىلرزد * كه بلبلان همه مستند و باغبان تنها
طهران يك بىناموس خانهاى است كه باك ندارد از اينكه ناموس مملكتى را به باد دهد ، پس شما را به خدا ، بعد به شرافت خودتان مىسپارم . زنهار از معاشرت ناجنس بپرهيز كه آب و آتش و مشت و درفش