و سنگ و سبوست ، اين يك فرد را هم ممكن است در موقع بيكارى ساخته به جهت من بفرستيد . مقصود بدانيد انسان در هر دورهيى از ادوار عمر و فصول زندگانى ، عهدهدار انجام وظيفهاى است كه خدا نكرده سر مويى در به دو امر از هريك از آنها غفلت ورزد بايستى ما بقى وظايف آينده را عطف به گذشته داده ، تا پايان عمر ازهرجهت خود را غفلتزده پندارد . در اين باب يك كتاب نوشتن كم و يك حرف زياد است .
بگذر تو از آن گفته كه ناگفتنى است .
اما خوشوقتيم از اين راه است بلكه با خواست خدا و جديت خود شما مسافرت طهران مقدمهء سفر اروپا باشد . چه كنم از من كه كارى ساخته نيست ، بلكه بعد از عمرى خون خوردن معلوم شد من اولاد اين آب و خاك نيستم ، بلكه حق حيات در اين مملكت دوستگداز دشمننواز ندارم . اين وطن خائنين و اجنبىپرستان است . و الّا اگر غير از اين بودى و براى من هم در اين آب و خاك حقّى بود ، ممكن بود با حق خودم شما را براى وطنم به اروپا بفرستم . خونم باز در اين موقع به جوش آمده ، ولى بيش از اين نقدا چيزى نمىتوانم بنويسم . اميدوارم در هركجا باشيد ، از اين به بعد ترك مكاتبه نكرده من هم يك قسمت چيزهايى را كه روزگار فرصت نوشتن آنها را به من نخواهد داد ، شايد خلاصهء آنها را به مرور نوشته براى محاكمهء تاريخ بعد از مرگ خودم به شما بسپارم .
در خصوص نبودن من در طهران و انتظار كشيدن سركار كه شايد در زمستان طهران آمده و يأس از آن اسباب تأسف سركار نباشد . من ازاينجهت هيچگونه تأسفى ندارم . براى اينكه اگر على بىرنگ يا اميرخيزى يا حاجى محمد آقاى نخجوانى كه هر سه از براى من شريف و عزيزند ، هريك از اينها را پسرى بود من از نزديكى به اولاد آنها كه مثل شما سمت فرزندى به من داشتيد فرسنگها دورى مىجستم .
همينقدر لازم است بدانيد سه چيز مرا پير ، بلكه تمام كرد :
كشته شدن سردار نامى ايران كه قرنها خواهد گذشت و نظير او را اين كشور بلاديده نخواهد ديد :
كلنل محمد تقى خان .
هوى يكمشت شياد بىعاطفهء دزد خيانت پيشه كه از آن جمله است ملكالشعرا مرا به طرفدارى از آقاى سيد ضياء .
عارف نامهء جلال الممالك ايرج ميرزا .
تعجب نكنيد از اينكه چطور شده است كه چند شعر مزخرف را در رديف كشته شدن كسى مىگذارم كه تمام آرزوهاى من با او به خاك رفت و خبر مرگ او استخوانهاى مرا خورد كرد . اين قسمت شرح مفصلى دارد كه اگر طبيعت كارشكنى نكرد ، آن را در ضمن تاريخ زندگانى دورهء آزادىخواهى خود كه كتاب مفصلى خواهد شد و يقين دارم اين آرزو هم مانند ساير آرزوهاى من به گور خواهد رفت ، خواهم نوشت . نقدا همينقدر بس است كه بگويم نتيجهاش اين شد كه يك مغز جنونى كارش به جايى كشيده شده است كه نمىخواهد شما را كه عزيزتر از فرزند او هستيد ، ببيند .
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 470
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤٧٠