تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 466

مساهمون:

ص٤٦٦
فرمايد . رئيس انجمن نظارت مركزى انتخابات دورهء 16 مجلس شوراى ملى سيد محمد صادق طباطبايى
شرح
( 29 ) - سيد محمد صادق طباطبايى با آنكه هميشه مقروض و در عسرت بود ، در سال 1326 خورشيدى نزديك به سه‌هزار و پانصد جلد كتاب خطى و چاپى كتابخانهء خود و پدرش را كه آن زمان قريب شصت هزار تومان ارزيابى شد ، در كمال بلندهمتى به مجلس شوراى ملى اهدا كرد . واقعهء زير نيز كه از زبان حسام الدّين دولت‌آبادى نقل شده است ، گواه سلامت مالى طباطبايى است : « در اوايل تابستان 1323 روزى ساعت 5 بعد از ظهر رفتم به خانهء سيد محمد صادق طباطبائى كه قرار بود براى توسعهء تشكيلات حزب و اتحاد آن با دستجات ديگر مانند جمعيت فرزندان ايران ، جبههء ملى ، حزب سوسياليست ، اتحاديهء اصناف ، دستهء دانشجويان و جمعيت نطنزيهاى مقيم تهران طرحى تهيه نمائيم . هنگامى كه به خانهء او وارد شدم مشهدى على مستخدم ايشان كه مردى صديق و ساده‌دل بود ، جلو آمد و اظهار داشت كه حال آقا خوب نيست . گفتم : « چرا ؟ » جواب داد : « دو ساعت پيش مردى به نام وفا آمد نزد ايشان و بعد از مذاكرات بسيار از آقا سفارشى گرفت و رفت ، وقتى كه از در خارج شد ، ده تومان هم به من انعام داد و گفت چمدانى در اطاق پهلوى اطاق آقا گذارده‌ام ببر خدمت ايشان . من رفتم و مطلب را به اطلاع ايشان رسانيدم . او سراسيمه دويد به اطاق جلو و چمدان سياه‌رنگى آنجا بود برداشت . در آن را باز كرد پر از اسكناس‌هاى آبى پنجاه تومانى بود . به من گفت : « به دو به دو وفا را صدا كن » . من دويدم مثل اينكه خود حاجى هم پاى اتومبيلش انتظار مىكشيد كه از عكس العمل اين كار باخبر شود . من كه رفتم او را صدا كردم پشت سر من بلافاصله خود آقا با پاى برهنه چمدان را آورد و پرت كرد توى كوچه به به‌طورىكه پولها همه پخش شد و مدتى حاجى و راننده‌اش آنها را جمع‌آورى مىكردند . تنها مطلبى هم كه سيد با حال عصبانى به حاجى اظهار داشت اين بود كه ديگر حق ندارى به خانهء من پا بگذارى . اكنون بيش از دو ساعت است كه آن مرد رفته ولى آقا هنوز مىلرزد و آرام نگرفته است . » من داخل اطاق شدم ديدم سيد محترم با آن مزاج ضعيف و ناتوان آنى لرزه از اندامش نمىافتد . چنانچه رويّه مردان بزرگ است از جا برخاست و اظهار محبت فرمود . آنگاه از حالش پرسيدم . اول يك‌كلمه از آنچه بر او گذشته بود ، به زبان نياورد . فقط گفت : « اعصابم ناراحت است . » اما بعد از آنكه دانست مشهدى على جريان را براى من گفته است ، با پريشان‌حالى بسيار شرح داد كه : « آقاى وفاى زنجانى تاجر دخانيات را يكى از روزنامه‌نويسها به من معرفى كرده بود تا در كارش به رئيس دولت سفارش بكنم . من