تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
من از مادر شريف زائيده شده و اميدوارم با همان شرافت به خاك روم . دامن شرافت من روزى كه بدانم لكه‌دار شده است ، با خون خود آن لكه را شستشو خواهم داد ؛ ولى در اين قسمت دامان مرا لكه‌دار كردند . اگرچه اين قسمت چيزها در ايران گذشته از اينكه عيب نيست و اغلبى هم او را حسن مىدانند ، شعراى نهضت انقلاب ادبى ايران جزو معلومات ادبى به شمار مىآورند . ولى براى شخص من كه حقيقتا مىخواستم در اين اواخر ازهرجهت مقدس و پاك و بىعيب و بىآلايش باشم ، كار ندارم به اينكه دامان من از اين حرفها آلوده شد يا نشد ، ولى يك لطمهء بزرگى به روح من زد كه يك قسمت گوشه‌گيرى خود را مىتوانم مربوط به آن بدانم . البتّه اگر يك موقعى به انجام خيالات خود كه از اين به بعد زندگى را براى آن مىخواهم و آن هم اين است تاريخ زندگانى عمر به مرارت گذشتهء خود را به قلم آورده ، خودم را به آنهايى كه بعد خواهند آمد و حساب من با آنهاست معرفى كنم . فقط چيزى كه تاكنون به روح مقدس كلنل محمد تقى خان قسم به كسى نگفته و اگر اتفاقا گفته باشم به على بىرنگ گفته و حالا به يادگار به شما مىسپارم ، آن هم براى بعد از مرگ خود ، اين است كه بدانيد علت گفتن « عارف‌نامهء » ايرج ميرزا چه بود . اولا بدانيد من با ايرج ميرزا سالها دوست بودم . در مسافرت خراسان كه باعث و محرك كلنل شهيد مىشود ، گفت از ده قسمت نه قسمت من بودم كه اگر تاريخ خراسان را نوشتم معلوم خواهد شد . وارد شهر مشهد نشده در باغ خونى كه قبل از گرفتن شهر خود كلنل منزل داشت ، منزل كرده براى اينكه در ميان مردم نباشم و از حال مردم ، از دوست و دشمن مطلع باشم . جلال الممالك مرحوم چندين مرتبه آمد ، و پنهان كردم . چندبار هم تلفن كرد و وقت خواست ، وقت ندادم . چون بعد از تحقيقات معلوم شد گذشته از شاهزادگى و پسر عمه بودن با قوام السلطنه با انگليسها هم مربوط بود ، بعد از بيست روز در اطاق انتظار ايالتى او را ملاقات كرده ، اين اشعار را به شوخى خواند ، ولى اصلا اينهايى كه بعد انتشار يافت ، نبود . در مقدمه گله كرده بود كه چرا منزل من كه منزل خودت بود ، وارد نشدى . بعد هم قدرى شوخى كرده دست آخر به مدح كلنل شهيد خاتمه داده بود و عذر از من خواسته بود كه حق با تو است . كسى كه ميزبانى شريف و بزرگ مانند سردار با افتخار ايران كلنل محمد تقى خان داشته باشد ، نبايد منزل كرده وارد منزل من شود . و بعد آن مدح را كه نسبت به چنين سردار شرافت‌بخشى بود تغيير داده به اسم بىشرف‌ترين اشخاص ، نصرت الدوله پسر فرمانفرما تمام كرد . روزى كه با كلنل قرار گذاشته بوديم نمايش راجع به ساختن مقبرهء فردوسى داده شود ، كه شرح آن هم مفصل است ، در باغ ملى با من روبه‌رو شد . چون كارش پيش من از پرده بيرون افتاده بود ، آمد جلو كه با من دست بدهد . من دست كشيده آشكار با حضور آگاهى مدير روزنامه خراسان كه آن هم آدم بىشرفى بود ، گفتم من به آدم بىشرف دست نمىدهم . اين تفصيل من و ايرج ميرزاى مرحوم و عارف‌نامه بود ، پيش شما امانت بماند .
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 471 | حسن مرسلوند