تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
عجب اشعار زشتى ساز كردى * عجب مشت خودت را باز كردى نمايند اهل معنى ريشخندت * چو مىخوانند اشعار چرندت كسانى مىزنند از بهر تو دست * كه يا مثل تو نادانند يا مست شود شعر تو خوش ، با زور تحرير * چو با زور بزك ، روى زن پير به داد تو رسيده اى دل ، اى دل * و گرنه كار شعرت بود مشكل برو عارف كه مهر از تو بريدم * به ريش هرچه قزوينى است . . .
شرح
( 31 ) - از عارف قزوينى نامه‌اى به‌جا مانده كه خطاب به دكتر غلامعلى رعدى آذرخشى ، نوشته است . عارف در اين نامه مسايل بسيار مهمى را آشكار كرد و به صورت امانت به دكتر آذرخشى سپرد و از او خواست كه فقط پس از مرگش ، اين نامه را براى عموم منتشر كند . دكتر آذرخشى اين نامه را در مجلهء آينده ، سال پانزدهم شمارهء 3 - 5 منتشر كرده است . اينك متن نامه : رعدى شريف و عزيزم ! هشتم ارديبهشت عبورا به فراش پست برخورده ، چند بسته روزنامه‌هايى كه كمتر آنها را از روى ميل خوانده و مىخوانم ، با يك پاكت كه چشم آشنايى با خط آن نداشت به من داد . از ديدن آن پاكت دلخوش نشدم كه هيچ ، بلكه دلتنگ هم شدم كه آيا باز چه كسى به دروغى اظهار دوستى و مهر كرده كه اگر جواب ننويسم بد ، و دروغ بنويسم بدتر . سر پاكت را باز كرده ، همين‌كه چشمم در صفحهء دو به اشعار آن افتاد ، با يك حال عصبانى بدون اينكه بخوانم و بدانم چيست و از كيست دومرتبه آن را در پاكت گذاشته ؛ منتها كارى كه كردم در ميان كوچه نينداخته و بر جيب پاردسو گذاشته به راه افتادم . اگر شنيده باشيد ، اين اوقات بيش از پيش براى بيگانگى روحى و همچنين نبودن با افكار عمومى ،ز بيگانه وز آشنا مىگريزم * گريزم ندانم كجا مىگريزمبا دوست و دشمن قطع آميزش كرده ، از يار و اغيار بريده ، در گوشه‌اى به حال پريشان خزيده‌ام . ضمنا براى آشنايى و خو گرفتن با خوى سگ از خوى مردمى دور هركه خود را به من نزديك كند به خطر نزديك كرده است . براى اينكه بىپروا به پروپاى اين و آن پريده ، تا از حدود خويش تارشان سازم . اين شعر از هركه هست خوب شعرى است ، خوب‌تر آنكه مناسب با حال حاليه من است :ازبس‌كه ز همرهان خطا ديدم * از سايهء خويشتن گريزانماتفاقا آن روز را بر خلاف ميل و عقيده با كمل اكراه به منزل فريد الدوله مدير روزنامهء گلگون يا گل‌گون كه بر روى هم گلگون مىشود ، رفته آن هم به اين ملاحظه كه اگر نمىرفتم او مىآمد . چون حوصلهء پذيرايى از كسى و لو اينكه ربع ساعت هم باشد ، ندارم . رفتم كه مبادا او بيايد . در ورود ، چشمم به چشم چند نفرى افتاد كه هيچ ميل روبه‌رو شدن با ايشان نداشتم ، تا چه رسد به اينكه طرف گفتگو واقع شوم ، آن هم
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 468 | حسن مرسلوند