را من چيده بودم . به عقيده حضرتعالى صحيح بود يا غلط نتيجهاش را ببينم چه بود .
دكتر مصدق : فرار بود .
سيد ضياء الدّين : شما فارس را بر ضد من شورانديد . قوم و خويشهاى شما مرا فرارى دادند . شما و امثال شما در تهران دسائس كرديد . شما مسئوليد در پيشگاه خدا در پيشگاه تاريخ در پيشگاه ملت ايران .
من جز اينكه جان بدهم چه مىكردم ؟ نتيجهء كودتا چه بود ؟ چهل هزار نفر قشون پراكندهء ايران از ژاندارمرى و قزاق و پليس و امنيه در تحت ادارهء يك سرباز لايق كه اسمش رضا خان ميرپنج بود جمع شدند ، اداره شدند ، امنيت در مملكت فراهم شد ، طهران از خطر گذشت ، شاه راضى شد بماند . خود شاه هم كه مرعوب بود ، ديد در طهران هم قوّه هست ، در طهران هم كسانى هستند كه جرأت دارند بگويند كه ما زنده هستيم و مىخواهيم زنده باشيم . ما نمىخواهيم تسليم شويم ، با اين اراده ما ، و ازجانگذشتگىها ، شاه ايران هم جرأت گرفت . وقتى كه دستخط رياست وزراء را به من داد ، از من قول گرفت ، پس از اينكه امنيّت در مملكت مستقر شد ، وسائل مسافرت او را به اروپا فراهم كنم . من هم وعده دادم و بعد نتوانستم و همانكه نتوانستم بين من و آن مرحوم به هم خورد . بيچاره مرحوم احمد شاه در نتيجهء بىقابليتى و عدم لياقت دولهها و ملكها و سلطنهها قبل از تشكيل كابينهء اين جانب و پس از آنكه از سفارت انگليس مأيوس شد ، تلگرافاتى به دربار انگلستان و به مقامات عاليه مخابره نمود كه اگر ممكن است ، احضار قشون انگليس را از ايران به تعويق بيندازيد . جوابى نيامد ، كودتا بپاشد . پس از آنكه امنيت برطرفشده تجديد شد ، پس از آنكه امضاى عهدنامهء شوروى شد ، يك مسئلهء بغرنج و غامضى بين ما و همسايه كه مناسبات تاريخى ، سياسى ، اجتماعى ، اقتصادى ما را به يكديگر مربوط ساخته و سههزار كيلومتر باهم سرحد هستيم ، حل شد و روابط حسنه ايجاد گرديد . در طهران و در مملكت يك آسايش فكرى براى همه ايجاد شد . يك كار ديگرى هم كردم كه آن را فراموش كرده بودم و حالا در نتيجهء تذكر آقاى دكتر ، يادم آمد و از تذكر آقاى دكتر خيلى خوشحال شدم . زيرا من آن را فراموش كرده بودم و آن مسئلهء پليس جنوب بود .
به بهطورىكه مىدانيد كابينههاى دولهها و ملكها و سلطنهها اجازهء تشكيل پليس جنوب را چند سال قبل داده بودند . پس از آنكه من رئيس الوزراء شدم ، يكى از اقداماتم اين بود كه به وزير مختار انگليس اظهار كردم : « من نمىتوانم پليس جنوب را در تحت ادارهء افسران انگليسى قبول كنم و بايد منحل بشود و منضمّ ژاندارمرى ايران گردد » .
ژنرال فريزر را به طهران احضار كرديم ( آنوقت ما ژور فريزر بود ) و جلسه در هيئت وزراء تشكيل داديم و مذاكره كرديم و اصولى را باهم موافق شديم كه پليس جنوب تسليم ايران بشود و از بابت مخارج گذشته قبول كردند كه دولت انگلستان از ايران فعلا ادعائى نكند ولى ژنرال فريزر گفتند : « كى اين اردو را تحويل خواهد گرفت ؟ آيا افسرهاى طهرانى شما كه ديروز همدست آلمانها بودند ؟ » گفتم : « نه . من از دولت سوئد پنجاه نفر صاحبمنصب براى ايران احضار كردهام كه تشكيلات ژاندارمرى ايران را منظم
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 445
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤٤٥