تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
پيش خود من وكيل شدم كه وقايع كودتا پيش آمد . اين مرتبهء سوم بود . اخلاقا نمىتوانستم به اهالى يزد بگويم كه من شانهء خود را از زير بار مسئوليت خالى مىكنم . اصرار اهالى يزد و تلگرافات متوالى كه به من مخابره كردند و اصرار دوستانم باعث شد كه من وكالت را قبول كردم . به علاوه يك دليل ديگرى هم داشت ، در 24 سال پيش روزى كه از خود گذشتم و وجود خود را مؤثر در نجات و استقلال ، قرار دادم ، روز خطر بود ، امروز هم روز خطر بود ؛ چونكه خطر را ديدم ، آمدم اينجا بايستم ، براى اينكه اگر بتوانم به ملت خودم ، به وطن خودم ، به ايران ، به ايران عزيز خدمت بكنم و چنان كه عرض كردم مدعى هستم وجود من مؤثر در سياست و استقلال ايران بود و عن‌قريب به فاصلهء چند دقيقه آقايان خواهند شنيد ( خطاب به آقاى دكتر مصدق : اگر صداى بنده يك‌قدرى بلند است براى اينكه حضرتعالى بشنويد ) از دو ماه به اين طرف شنيده شد كه با اعتبارنامهء من مخالف هستند . دوستان من نگران بوده و من هم نگران بودم ولى نگرانى من از اين بود كه اعتبارنامهء من با سكوت و خاموشى بگذرد . و مجبور شدم از يكى از دوستانم خواهش كنم كه با اعتبارنامهء من مخالفت كند زيرا اگر مخالفت نمىشد ، يك حقايقى را نمىتوانستم بگويم ؛ ممنونم از صميم قلب كه اين زحمت را حضرتعالى و بعضى از آقايان ديگر از من رفع فرموديد . چرا ، منتظر چنين روزى بودم ؛ زيرا 23 سال سكوت كردم ، هر دشنامى ، هر ناسزائى ، هر تهمتى ، هر افترائى را قبول كردم و حاضر نشدم براى وجاهت خود ، براى تبرئهء خود اسرارى را فاش كنم كه مصالح عاليهء ايران را به خطر اندازم . 24 سال تحمل ، 24 سال صبر كافى بود . آقاى دكتر مصدق السلطنه ! بزرگترين فداكارى من در دورهء زندگانى اين بود كه سكوت كردم و آنچه را مىدانستم ، نگفتم و پردهء حقايق را پاره نكردم و آقايان بعضىها مىگويند چرا در عرض مدت بيست سال كه از ايران دور بودم ، سكوت كردم . در روزهائى كه بدبختيهاى ايران را ديدم چرا صداى خود را درنياوردم . اكنون دليلش را به جناب‌عالى و آقايان عرض مىكنم : تا چهار سال ، پنج سال از كودتا تمام جرايد مجلس شوراى ملى و جوانها ، پيرها ، روشن‌فكرها همه از اوضاع راضى بودند ، شكايتى نبود پيش‌آمد كودتا سبب خوشبختى و اصلاحاتى كه در مملكت شده بود مايهء اميدوارى آتيه بود . من در مملكت خارجه بودم جز ايرانيانى كه به اروپا براى تحصيل يا گردش مىآمدند ، كسى را نمىديدم . همه اظهار مسرت از پيش‌آمدها مىكردند و بعضى هم يا راست يا دروغ اظهار تأسف مىكردند كه دست شما از بازيگرى در بازيهاى ايران كوتاه شده . اين احساسات مردم و ملت بود اين ترتيب باقى بود تا زمان رژيم تغيير سلطنت . تا آن تاريخ دليل نداشت كه من در ممالك خارجه بوده از وطن خودم و اوضاع خارجى حرفى بزنم از 305 تا 310 باز آثار ظاهريه خوب بود و اگر در معنى و باطن بعضيها ناراضى بودند لكن به طور كلى طبقات هيئت اجتماعيه راضى بودند و مخصوصا سالى در حدود دويست نفر محصل و جوانها به اروپا مىآمدند ؛ آمدن اين جوانها نتيجه و ثمرهء تخمى بود كه من كاشته بودم . مىديدم خيلى خوب هر سال جوانها مىآيند تحصيل مىكنند هر سال چندصد جوان مىآيند چه مىكنند ! پس دليل نداشت تا سنهء 310 شكايتى بشود اما از سنهء 310 به بعد كه ديكتاتورى در ايران تشكيل شد ،