وطنپرستها مىشوند و من راضى نيستم ، ولى اگر من كه والى هستم آنها را تنبيه كنم ، به وظيفهء خودم عمل كردهام و كار صحيحى كردهام . » گفت : « توضيحات شما مرا قانع كرد . شما كار خودتان را بكنيد من از شما تشكر مىكنم . »
بعد از چند روز من تنگستان را امن كردم و ماژور هود آمد از من تشكر كرد . اين سابقهايست كه من با ماژور هود قنسول انگليس دارم . با كلنل فريزر كه امروز ماژور ژنرال فريزر شده سابقه دارم . آقاى مؤيّد الشريعة كه يكى از ملاكين شيراز است ، روزى كه من استعفا داده بودم و هنوز شاه استعفاى مرا قبول نكرده بود ، آمد به من شكايت كرد و گفت : « از پليس جنوب شكايت دارم » گفتم : « شكايت خودتان را بگوئيد . » گفت : « شب عيد است و محصول من در اطراف شهر بلند است و آنجا مىخواهند پليس جنوب اسبدوانى بكنند . »
من با پليس جنوب هيچ مكاتبهء رسمى نمىكردم ؛ ماژور ادريس ميرزا كه پسر يحيى ميرزا ثقة السلطنه وكيل دورهء اول بود در پليس جنوب بود . به كلنل فريزر پيغام دادم كه آقاى مؤيد الشريعة شكايت دارند كه اراضى او به واسطهء اسبدوانى از ميان مىرود و زراعت او خراب مىشود . كلنل به من پيغام داد : « بعد از اينكه اسبدوانى در آنجا تمام شد ، مقوّم مىفرستم هرچه خسارت مىشود مىپردازيم . »
من خيال كردم كه كار بزرگى براى مؤيد الشريعة انجام دادهام . او را خواستم و به او گفتم . او گفت : « مقصود من انجام نشد . مقصود من اينست كه در اين زمين اسبدوانى نشود ، اگر اسبدوانى بشود اين عادت جارى خواهد شد و ملك من هميشه دچار اين خسارت خواهد بود . » گفتم : « و الله بيش از اين از من كارى ساخته نيست . »
روز بعد دعوتى از پليس جنوب رسيد كه مرا دعوت به اسبدوانى كرده بودند . من روى كاغذ خصوصى براى پليس جنوب نوشتم در جايى كه صاحبش راضى نيست اسبدوانى بشود و شما هم اجبارى نداريد در زمين مردم كه راضى نيست اسبدوانى بكنيد ، من حاضر نمىشوم .
كلنل فريزر مرا پاى تلفن خواست و گفت : « كاغذ شما يك درس بزرگى براى من بود و فردا مىآيم پيش شما و آنچه را كه نظر داريد انجام مىدهم . »
فردا آمد يك نفر را هم آورد و گفت : « اين كيست » ، گفتم : « اين ميرزا محمد باقر خان زند نمايندهء قوام الملك است . » گفت : « ديگر نمايندهء كيست ؟ » ، گفتم : « نمايندهء فرمانفرما هم هست . » گفت : « اگر نمايندهء فرمانفرما بگويد كه در سلطانآباد ملك فرمانفرما اسبدوانى بكنيم ، ضررى براى مالك نيست ، شما به اسبدوانى مىآئيد ؟ » گفتم : « البتّه . »
با اينكه تمام دعوتها براى فردا منتشر شده بود و تمام چادرها زده شده بود ، جار زدند تمام دعوتها را جمع كردند و براى سه روز ديگر اسبدوانى را در سلطانآباد قرار دادند و از من دعوت كردند و بنده حاضر شدم . اين هم يك سابقهء كلنل شريف انگليسى است كه در شيراز ديدم . ديگر از اشخاصى كه من
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 423
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤٢٣