تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
شد و هركس كه مرا ملاقات كرد مرا مجبور كرد كه قبل از خواندن اين نطق يك عرايضى بكنم ، اين‌طور شهرت داده بودند كه من در حزب توده هستم و با حزب توده بستگى دارم و به جهت بستگى با حزب توده با آقاى سيّد ضياء الدّين مخالفت مىكنم . من بيست و دو سال است كه با ايشان مخالفم ؛ مخالفت امروز من چه دخلى با حزب توده دارد . از آقايان مخالفين حزب توده خواهش مىكنم كه مخالفت خود را پس بگيرند . اگر پس نگيرند من در اينجا هيچ صحبت نخواهم كرد . . . دكتر رادمنش : پس مىگيرم . دكتر مصدق : يكى بود ؟ فداكار : بنده هم پس مىگيرم . دكتر مصدق : دفاع از وطن واجب عينى نيست ، واجب كفايى است . اگر يك نفر حاضر شد كه دفاع از وطن بكند ، از گردن ديگران ساقط مىشود . من مىخواهم در راه وطن شربت شهادت را به چشم ؛ من مىخواهم در راه وطن بميرم . من مىخواهم در قبرستان شهداى آزادى دفن بشوم ؛ من تا آخر عمر براى دفاع از وطن حاضر مىباشم . در روزنامهء رعد امروز ديدم كه اقدامات آقاى سيّد ضياء الدّين طباطبايى را به مدرك فرمان شاه قرار داده بودند كه چون شاه فرمانى به ايشان دادند ، ايشان هم اقداماتى نموده‌اند . خواستم عرض كنم كه كودتا در شب سوم حوت شد و فرمان شاه در ششم حوت به ولايات مخابره شد . پس فرمان شاه بعد از كودتا بوده و در نتيجهء كودتا بوده . اگر فرمان شاه در اثر كودتا نبود چطور مدير روزنامهء رعد رئيس الوزرا مىشد ؟ ديگر آدم باسابقه و يا مقبول عامّه‌اى نبود كه ايشان بيايند و رئيس الوزراء بشوند ؟ ! در آن فرمان به ايشان مأموريت انجام رياست وزرايى دادند ؛ كدام سابقه حكم مىكرد كه رئيس الوزراء مردم را حبس بكند ، مردم را گرفتار بكند ، نيك و بد را باهم بسوزاند . آقا يك روزنامه‌نويس بودند و فرماندهء قوا نبودند ؛ با چه وسيله قشونى كه در تحت سرپرستى كلنل اسمايس انگليسى بوده در تحت اختيار آوردند ؟ اگر قشونى كه در تحت اختيار داشتند به امر آقا بود كه آقا قرارداد را ملغى فرمودند ؛ وقتى كه تلگراف آقا به شيراز رسيد ، قنسول انگليس گفت كه : « مردهء گربه را كسى چوب نمىزند » قرارداد مرده بود محتاج به موت نبود ، قرارداد را كى بسته بود ؟ وثوق الدوله و سرپرسى كاكس كه نظر استعمار داشت ولى همهء مأمورين انگليس صاحب اين نظر نيستند . بنده مأمورين خوب از انگلستان ديده‌ام ، من مأمورين بسيار شريف و وطن‌دوست از انگلستان ديده‌ام ؛ من مذاكراتى در شيراز و در تهران با اين‌ها دارم ؛ يك روز ماژور هود قنسول انگليس آمد و به من گفت : « ما حكم داده‌ايم تنگستانىها را تنبيه بكنند » من حالم بهم خورد . گفت : « شما چرا حالتان بهم خورد . » گفتم : « چون اين صحبتى كه كرديد ، نه در نفع شما بود ، نه در نفع ما . » گفت : « توضيح بدهيد . » گفتم : « شما از پليس جنوب شكايت داريد و مىگوييد كه پليس جنوب در شيراز منفور است . پس وقتى كه شما پليس جنوب را مأمور تنبيه تنگستان بكنيد ، بر منفوريت آنها افزوده مىشود ؛ تنگستانىها اگر شرارت مىكنند ، من تصديق دارم ؛ اگر آنها را پليس جنوب تنبيه كند ، آنها جزء شهدا و