تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
تصور مىكنند كه مخل آسايش باشد توقيف كنند . » و چون فرمانفرما در ضمن باز يكى دوبار فرستاده بود كه چرا معطلش كرده‌اند ، گفتم به شاهزاده بگوئيد توقيف است و خيلى حضار را متعجب ساخت . در ضمن گفتم بروند از رئيس خزانه يك‌صد هزار تومان گرفته بين قزاقها تقسيم كنند و به رؤسا و از آن جمله به خود رضا خان به هركدام انعامى كه چند هزار تومان بود داده شد و حكم شد كه يك هفته هر شب به قزاقها و افراد پلو و خورش بدهند و ابدا الكل استعمال نشود و سينما توگراف بياورند براى آنها كه بيرون نروند و اسباب اذيت مردم شهر را فراهم نياورند و در همان روز ورود به تهران هم قرار شده بود كه يك‌دفعه باهم ده توپ در شهر شليك شود كه به اندازه‌اى صداى مهيبى كرد كه همهء مردم از خواب بيدار شدند و بعضى زنهاى حامله بچه انداختند . بعدها كاظم خان به من گفت كه از آن بيست هزار تومان قزوين هنوز ده هزار تومان نزد اوست با اين مبلغ چه كند . گفتم بدهند به قزاق‌خانه ؛ حالا تأسف مىخورم . در همان نيمه‌شب خبر آوردند كه سردار معظم كه بعد تيمور تاش باشد آمده . معلوم شد مجلس داشته‌اند و با زنى دانماركى بوده . گفتم برود . اشتباهى كه از همان وقت شد ، اين بود كه اشخاصى را كه توقيف مىكردند در قزاق‌خانه مىآوردند و وقتى قزاق‌خانه پر شد بنا شد آنها را به قصر قاجار ببرند و همان‌جا هم رضا خان با قزاقهايش اردو زد . به‌طورى كه هر روز فرمانفرما مىتوانست با رضا خان صحبت كرده اسباب نفاق فراهم سازد . در همان شب وقتى رئيس نظميه در قزاق‌خانه بود رضا خان را به عنوان رئيس ديويزيون و كاظم خان را به عنوان حاكم نظامى تهران معرفى كردم . شب را هريك همان‌جا زير توتونچه‌هاى قزاقها روى نيمكتها خوابيديم . صبح معلوم شد چند نفر كه از آن جمله عموى شاه و پسر كامران ميرزا كه از صاحب‌منصبان قزاق‌خانه بود آمدند كه از طرف اعليحضرت آمده‌اند كه قصد شما چيست ؟ من هم شرح مفصلى مبنى بر عدم رضايت از اوضاع و اطاعت ، به اعليحضرت گفتم كه مقصود ما اين است كه دولتى قوى داشته باشيم . شب بسيار خسته بودم به منزل رفتم و گفتم احدى مرا بيدار نكند . ولى ديدم كسى مرا سخت مىجنباند و گفت صاحب‌منصبى است از طرف رضا خان آمده كه تشريف بياوريد . رفتم معلوم شد بايد به حضور شاه بروم . از ميرزا محمود خان مطبعه يك سردارى گرفتم و با همان وضع نخراشيده و نتراشيده به فرح‌آباد رفتم . وارد شدم . شاه روى يك صندلى نشسته بود و وليعهد هم حاضر بود و سايرين از گوشه‌ها مرا با حالت مخصوص نگاه مىكردند . شاه گفت بنشينيد و من روى قالى نشستم و صحبت شروع شد . من با كمال ادب ولى با صداقت و جسارت به او فهماندم كه چطور خائنين دربارى دارند تاج و تخت او را به باد مىدهند . گفتم كه فروش گندم و انباردارى سزاوار شاه نيست . بالاخره گفت : « شما بايد رئيس الوزرا بشويد و برويد