در امامزاده معصوم خبر مىرسد كه دو اتومبيل از طرف شهر مىرسد . حالا شب است و معلوم مىشود كه در يك اتوموبيل اديب السلطنهء رشتى و معين الملك منشى مخصوص شاه و در اتوموبيل ديگر دو نفر از صاحبمنصبهاى انگليسى با درجه هستند و مىخواهند با رضا خان صحبت كنند . من به رضا خان گفتم كه چطور بايد صحبت بكنيد كه ما خدمتگزار شاه هستيم و غيره و غيره و خودم در تاريكى بيرون ايستاده بودم ، به طورى كه محبس را مىديدم .
اطاق كثيفى بود با دو پنجره و يك در به طرف حياط و يك در آن طرف راست . اديب السلطنه و ديگران وارد اطاق شده بودند . رضا خان وارد [ شد ] و سلام داد و همه ايستاده بودند . قلب من مىزند كه خدايا اگر اينها رأى رضا خان را بزنند كار ما خيلى خراب است و در محبس خواهيم افتاد .
اول اديب السلطنه بناى صحبت را گذاشت كه دولت براى پرداخت حقوق قزاقها و قدرشناسى خدمات آنها حاضر است و فلان و فلان . بعد كلنل انگليسى به فارسى گفت كه سفارت ضمانت كرده كه حقوقها را برسانند . بعد آن صاحبمنصب ديگر انگليسى كه اسمش . . . بود قدرى به انگليسى حرف زد و كلنل ترجمه كرد . اول رضا خان شرحى در اوضاع گفت و خوب از عهده برآمد . ولى در مقابل حرفهاى شمردهء اديب السلطنه كمكم داشت نرم مىشد . گفت خوب حالا كه وعده مىدهيد . . . ، كه من پريدم تو اطاق .
همه مرا مىشناختند ولى باورشان نمىشد . مخصوصا كه من كلاه و پزم عوض شده بود و سياه نتراشيده درست مثل نيهيليستهاى روس بودم . من دست به صاحبمنصبها دادم و اولا با انگليسى با آنها صحبت كردم و بعد تازه با اديب السلطنه و معين الملك طرف صحبت شدم و بناى نطق را گذاشتم كه اين صاحبمنصبان قزاق غيرتمند هستند و فلان و فلان هستند و عزت نفس و ناموس و غيرت دارند . به آنها ظلم فراوان شده و حاضر نيستند بيش از اين قبول كنند و دست رضا خان را گرفتم و از اطاق بيرون كشيدم . در صورتى كه خود رضا خان هم كاملا با من همآواز بود .
بنا شد صاحبمنصبان انگليسى برگردند . ولى ما گفتيم اگر خطرى در بين راه متوجه آنها بشود ، ما مسئوليتى نداريم و آنها هم قبول كردند و مراجعت نمودند . ولى آقايان اديب السلطنه و معين الملك را گفتيم بمانند تا باهم برويم . معين الملك گفت : « مىخواهيد چه كنيد . » گفتم : « بايد دولت قوى تشكيل شود . » گفت : « اگر پايتخت حاضر نشود . » گفتم « جنگ » . معين الملك تسبيح در دست دور اطاق مىگشت و مىگفت « خدايا ، خدايا خودت رحم كن »
به محض بيرون آمدن از اطاق ، شيپورچى را كه من قبلا به رضا خان گفته بودم حاضر شده بود ، گفتم شيپور زد و همه به راه افتادند . من جلو رفتم و با رضا خان معانقه كردم و گفتم هم من و هم شما مسلمانيم و در گوش او دعا خواندم و راه افتاديم .
در تمام اين مدت مسعود خان ، پهلوى من است و خيلى چيزها به من ياد مىدهد و مردم را معرفى
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 412
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤١٢