به احدى خبر بدهم صبح زود درشكه گرفتم و در بيرون دروازه پياده شده ، به نوكرم گفتم : « من كارى دارم ، شما شب در فلان باغ شميران اسباب عيش و نوش و فلان تارزن و فلان خانم را حاضر كنيد » و خودم در اتوموبيلى كه كاظم و مسعود آورده بودند ، سوار شدم و عمامه را برداشته كلاهى بر سر نهادم و با اين هيئت تازه به طرف كرج روانه شديم .
حالا صبح شنبه است و قواى پياده رسيده است به كرج و سوارها در مهرآبادند . من رسيدم به مهرآباد و در آن قهوهخانه پياده شده وارد اطاقى شدم و براى اولين بار با رضا خان روبرو شدم .
عموما مرا آقا خطاب مىكنند . با حضور مسعود و رضا خان ( و احمد آقا خان ؟ ) بناى صحبت را گذاشتيم و از اوضاع خراب حرفها زده شد . گفتم : « اعليحضرت شاه خيلى از اين اوضاع ناراضى است ولى اين اعيان و اشراف فاسد و بىغيرت دور او را گرفتهاند و نمىگذارند بيچاره كارى بكند . »
بنا شد قسم بخوريم . من قسم به قرآن خوردم كه در راه مملكت و قانون اساسى و شاه كار كنم و جانفشانى بنمايم . ولى رضا خان فقط اسم شاه را آورد . بعد از قسم خوردن گفتم ميرپنج حالا بايد براى قزاقها و قوا نطقى بكنيد . و نطق بسيار مهيجى كرد . من پيشانى او را بوسيدم و گفتم : « شما من بعد رئيس ديويزيون هستيد . » و نقشهء كار را چيديم كه يك دسته بروند به كهريزك كه اگر خواستند شاه را از آن راه فرار بدهند ، جلوگيرى شود . و چند دسته هم براى حفظ دروازهها و كاظم خان هم با پنجاه ژاندارم ( و عدّهاى قزاق ؟ ) براى گرفتن نظميه مأمور شدند و ما هم بنا شد وقتى شيپور مىكشند ، همه حركت كنيم .
در اين ما بين صداى دادوبيداد بلند شد . معلوم شد سه اتوموبيل رويز رويس كه شوفرها از صاحب منصبان انگليسى هستند و شاهزاده امان الله ميرزا از راه قزوين رسيده ، عازم تهرانند و نمىخواهند به حكم قوا بايستند . جلو آنها گرفته شد و از انگليسها قول شرف گرفته شد كه مطالبى را كه ديدهاند به كسى نگويند و با يك اتومبيل روانهء تهران شدند و دو اتومبيل ديگر ( با شاهزاده امان الله ميرزا ) توقيف شدند .
من هم فورا يكى از آن دو اتومبيل را گفتم تعلق به رئيس ديويزيون دارد . در مجلس قسم پس از نطق ، رو به كاظم خان كردم و گفتم : « از آن پولى كه پيش شماست ، ده هزار تومان فورا به رئيس ديويزيون بدهيد كه بين قوا قسمت شود . » اسباب تعجب آنها شد و پول داده شد و قسمت كردند .
قواى ما همه تفنگ داشتند ولى فشنگ خيلى كم بود . پانزده هزار يا پنجاه هزار فشنگ به هزار زحمت تهيه شده بود و دو عراده توپ . . . و عدهاى گلولهء توپ . لباسهاى قوا پاره و خراب و خود قوا همه خسته و رفته بودند .
در همين اثنا خبر رسيد كه سردار همايون وارد شده است . ولى همينكه اوضاع را ديد ملتفت شد كه هوا پس است و گفته است براى تفتيش به قزوين مىروم و به طرف قزوين رهسپار شده بود و همينكه از اردو دور شده بود ، از راه و بيراهه با اسب برگشته و خود را به تهران رسانيده بود . رضا خان از اين شجاعت او تعريف كرده بود و گفته بود نظامى حسابى است .
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 411
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤١١