مىكند . يادم رفت كه قبلا دستهاى از صاحبمنصبان ارشد و پير و محترم قزاقخانه هم مىآمدند و رضا خان آنها را پس مىفرستاد .
وقتى رضا خان با اديب السلطنه و اينها در اطاق صحبت مىكرد ، من به اين رضا قلى خان كه حالا رئيس بانك ملى است و آن وقت كاملا خوشگل و مثل دختر فرنگى بود ، گفتم : « به رئيس خود بگو رئيس اتاماژور مىگويد يك دقيقه تشريف بياوريد بيرون . مقصودم اين بود كه نگذارم تمكين كند . ولى وقتى رضا قلى خان پيغام را رسانيد ، رضا خان گفت : « رئيس اتاماژور كدام خرى است » .
حالا راه افتادهايم و شب است . من و مسعود با پنجاه ژاندارم و پنجاه قزاق در عقبيم . در اين بين خبر دادند كه رئيس ديويزيون برگشته مىخواهد با شما حرف بزند . سلام داد و گفت خبر رسيده كه دروازه را بستهاند و قوايى از تهران دم دروازه آمده . مىخواستم بپرسم اگر استقامت كنند تكليف چيست ؟ من هم مثل اينكه الهام به من شده باشد گفتم به شهر شليك كنيد . سلام كرد و برگشت .
در امامزاده معصوم رسيده بود به قراول . گفته بودند : « گلن كيم » . رضا خان كه خودش جلو قوا بود گفته بود : « قارداش » و بعد گفته بود : « آيا حكم دارى بزنى » ، گفته بود : « نه » . گفته بود : « پس با ما بيا » و آنها را هم به خود ملحق كرده بود .
جلو دروازه سيف الله جلو آمده بود . رضا خان پرسيده بود چرا آمدهايد ؟ گفته بودند براى ممانعت شما از دخول به شهر . گفته بود : « آيا حكم داريد بزنيد ؟ » گفته بود : « نه » گفته بود : « پس چرا جلوگيرى مىكنيد » گفته بود : « چون مىگويند شما مىخواهيد عهدنامهء ايران و انگليس را مجرا كنيد » رضا خان گفته بود : « . . . خواهر عهدنامه ، بيا راه بيفت . » و آنها را هم با خود همراه كرده بود .
وقتى ما وارد شهر شديم ، رسيديم به قوا و از پهلوى آنها روانه بوديم . در خيابان اميريه از اتوموبيل پياده شديم و بر اسب سوار شديم ، رفتيم به قزاقخانه . حالا نيمههاى شب است . وقتى به قزاقخانه رسيديم ، ديديم جمعيت زيادى و لو است . من به رضا خان گفتم : « بابا اينها كىاند ؟ » ، رضا خان بناى توپ و تشر را گذاشت و قزاقخانه خلوت شد . ما رفتيم در اطاقى درحالىكه بسيار خسته شده بوديم .
اديب السلطنه و معين الملك هم در اطاق ديگر در توقيف بودند . در اين بين قزاقى وارد شد و گفت :
« حضرت فرمانفرما آمدهاند . » رضا خان كمى دستپاچه شد ولى من گفتم : « به شاهزاده بگوئيد قدرى صبر كند . » و در بين كاظم خان سياح رسيد و رئيس نظميّه را كه وستال سوئدى و مرد گندهاى بود آورد و گفت : « نظميّه تسليم شده است . »
من به رئيس نظميّه گفتم : « اگر قول بدهى كه مطيع باشى رياست را به خودت وا مىگذارم . » گفت :
« به شرطى كه اوامر شما خيانت به شاه نباشد . » اين قول را به او دادم و كار تمام شد . ضمنا چون اديب السلطنه عضو نظميّه را هم كه بعد موسوم به سردارى شد ، همراه برديم به آنها گفتيم فورا در همان شب بروند و اشخاص زيادى را كه نام بردم توقيف كنند و گفتم : « هركس را هم من فراموش كردهام نام ببرم ولى
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 413
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤١٣