تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
حاضر شد كه حكم فرماندهى رضا خان را بدهد . ولى من با او شرط كردم كه حكم فعلا مخفيانه باشد و در كتاب هم ثبت نشود . حكم صادر شد . اسمارت و لا بدّ انگليسها مىدانستند كه اقداماتى در جريان است و صحبت از تشكيل دولتى قوى در بين است ولى از اينكه من رئيس خواهم شد و غيره خبرى نداشتند . در اين بين باز سيصد هزار تومان به دولت داده شد و از اين مقدار مبلغ . . . هزار تومان براى قزاقهاى قزوين فرستاده شده بود كه بيست هزار تومان آن در صندوق نزد زمان خان بود و با كاظم قرار داديم كه شب حركت برود و اين مبلغ را توقيف كند بدون آنكه زمان خان بفهمد . و همين‌طور هم شد . دوسه روز قبل از حركت قزاقها از قزوين ، فيروز ميرزا وارد تهران شده بود و همه به ديدن او رفته بودند جز من و لهذا متوسل به هوارد قونسول انگليس شده بود و بنا شد در منزل هوارد ( در سفارت انگليس ) ملاقات به عمل آيد . فيروز ميرزا در باب لزوم تشكيل دولت قوى صحبت كرد و من خيلى به او بد گفتم كه چرا در صورتى كه ما براى مصلحت مملكت عهدنامه‌اى را با انگليس لازم دانسته بوديم اين‌ها رفته‌اند كثافت‌كارى كرده‌اند و يك‌صد هزار ليره از انگليس گرفته‌اند و گفتم كار از ما گذشته و ما كثيف و آلوده شده‌ايم و براى اين مملكت ديگر نمىتوانيم كارى بكنيم و اشخاص ديگرى لازمند . در همان اوقات صحبت از اين هم شده بود كه فرمانفرما رئيس الوزراء شود ولى من در روزنامه هياهو راه انداختم و به عنوان طوفان ارتجاع سخت به آنها تاختم و لهذا ازين خيال تا حدى منصرف شدند . خلاصه در آن شب فيروز ميرزا از من قول گرفت كه اگر دولتى تشكيل داد ، من ضديت نكنم و من هم قول دادم . پنجشنبه در نيمه‌هاى شب قوا از قزوين حركت كرد . ما با كاظم و مسعود قرار گذاشته بوديم كه يك‌صد نفر ژاندارم هم كه آنجا بودند با قوا همراه بيايند كه در موقع لزوم حافظ من باشند . اين‌ها آن شب را در حركت بودند و فردا را هم كه جمعه بود در حركت بودند و چون دو قسمت بودند ، يك قسمت پياده و يك قسمت سواره به طرف تهران نزديك مىشدند و از آن جمله همين احمد آقا خان بود كه حالا امير لشكر است و اسكندر خان از صاحب‌منصبان قزاق‌خانه و باقر خان هم همراه بودند . رضا خان واقعا لياقت فوق‌العاده ابراز داشته بود . اما من در تهرانم و سردار همايون نزد من آمده كه چه خبر شده . اين رضا خان كه شما گفتيد من او را فرمانده كنم حالا با دو هزار نفر راه افتاده و دربار مشوّش شده و معلوم شد كه شاه اوقات تلخى كرده و سردار همايون گفته كه اين كار به امر رئيس الوزرا است و رئيس الوزراء گفته من خبر ندارم خلاصه دارند دست‌وپا مىكنند كه از رضا خان جلوگيرى شود كه با اين قوا وارد تهران نشود . به سردار همايون گفتم كه كارى ندارد ، به سفارت انگليس مىگويم از قزاقها جلوگيرى شود و عرق و شطرنج به ميان آمد و سردار همايون خيلى دير ، مست و خراب از خانهء من بيرون رفت . من هم بدون آنكه