تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
قزوين است . » من پرسيدم : « آيا مىتوان از آنها استفاده كرد ؟ » ، گفت : « بله . از دو هزار نفر آنها مىتوان خوب استفاده كرد . » بنا شد دست به كار بشويم . در آن اوقات چند نفر در كار بودند . از يك طرف ميرزا كوچك خان كه آدم بين قزاقها فرستاده بود و از يك طرف هم فرمانفرما كه مىخواستند در واقع كودتا بكنند و امور را در دست بگيرند . انگليسها مصمم شده بودند از شمال ايران عقب بنشينند و بانك شاهنشاهى شعبات خود را از چند نقطهء شمال مثل تبريز ( و گويا رشت ) برچيده بود . احمد شاه هم خواسته بود پايتخت را به شيراز ببرد . ولى كرزن گفته بود بايد اصفهان پايتخت بشود و مشغول تهيهء اين كار بودند . براى بردن شاه به اصفهان محتاج قوا بودند و بنا شد كه پانصد نفر از قزاقهاى قزوين به تهران بيايند . در خود تهران هم عده‌اى قزاق و ژاندارم بود كه از جمله صاحب‌منصبان آنها حبيب الله خان شيبانى و سيف الله خان شهاب بودند . امير موثق هم در قزوين و اسما رئيس قوا بود . با او يك شب صحبت كرديم كه مجرى خيال ما بشود و قوا را او به تهران بياورد . رسما گفت : « من دل اين كار را ندارم ، دور مرا قلم بگيريد . » كاظم هم گفت : « براى آوردن قزاق من بايد لباس قزاقى بپوشم و اين ننگ را من قبول نمىكنم » . و از اين قبيل صحبتها . ما مطالب را از زمان خان كه من از فرط هوشش از او خائف بودم و در آن اوقات فقط از او ترسناك بودم ، مستور داشته بوديم و او نمىخواست در كار صندوق ، اقدامات غير مشروع بكند و از مسئوليت مىترسيد و چون با وثوق الدوله هم خيلىخيلى نزديك بود ، مىترسيديم مطالب را به او فاش كند . لهذا از كاظم و مسعود پرسيدم : « در ميان صاحب‌منصبان آنجا كى قابليّت دارد قزاقها را به تهران بياورد . » ، گفتند : « رضا خان » . نظر ما اين بود كه بجاى 500 نفر قزاق 2000 نفر بياوريم و به جاى اينكه اجراى خيالات دولت را بكنيم ، خودمان با كمك اين قزاقها شهر را گرفته كودتا بكنيم . لهذا كاظم و مسعود مأمور حاضر كردن رضا خان شدند . در آن‌وقت رضا خان به كاظم و مسعود و زمان خان و امير موثق سلام مىداد . ولى هروقت وارد اطاق دفتر آنها مىشد ، آنها هم به او دست مىدادند جز زمان خان و به همين ملاحظه هم رضا خان از او هنوز هم خوشش نمىآمد . رضا خان حاضر كار مىشود كه قزاقها را به تهران بياورد . ولى درست ملتفت مطلب نيست و همين‌قدر مىداند كه سركردهء قزاقها خواهد شد ، براى آمدن به تهران . دادن فرماندهى اين قزاقها به رضا خان كه ميرپنج بود درحالىكه در بين صاحب‌منصبان قزاق در قزوين سردار و غيره متعدد بودند ، كار آسانى نبود و لهذا من با سردار همايون صحبت كردم و او چون مىترسيد كه سپهدار او را معزول كند و من هم به او گفتم پيشنهاد من از طرف رئيس الوزراء است ، بالاخره