داشتيم و كمكم اغلب بزرگان و اعيان شهر سر سفرهء ما حاضر مىشدند و مثلا موقع عيد نوروز به وثوق الدوله تلگراف كردم و صد صندوق مركبات و صد جعبه گز خواستم و رسيد . ولى كارگران زياد ايرانى كه در قفقاز كار مىكردند مثلا هشت يا دوازده هزار نفر از رعاياى زنجان از دست . . . افشار فرارى شده و به قفقاز آمده بودند و مىگفتند كه شما از طرف خانها آمدهايد و ظالم هستيد . من ميان آنها مىرفتم و مىگفتم من هم مثل شما كاركن و روزنامه نويسم . گور پدر هرچه خان است . بالاخره چون ديدم كار پيشرفت نمىكند به توكس انگليسى كه از ايران با او آشنا بودم و آنوقت در تفليس بود و خيلى ايران را دوست مىداشت ، نوشتم ( يا تلگراف كردم ) كه خوب بود تغيير مأموريت گرفته به بادكوبه مىآمديد و او هم آمد و چون خيلى باهم رفيق بوديم و سابقه داشتيم كمكم مردم ديدند و بر اعتبار ما افزوده مىشد و يك روز هيئتى از صاحبمنصبان انگليسى از باطوم وارد شدند . مأمور بودند براى تنظيم قشون ايران و به ايران مىرفتند . از جمله اسمارت بود كه سپس مأمور ديويزيون قزاقهاى ايران شد . ديدم كاظم چشمش به يكى از صاحبمنصبها كه افتاد ، گفت اين همان كسى است كه مرا در بغداد اسير كرد و معلوم شد كه همينطور هست .
به هر حيث آنوقت هرگاه كاظم خيلى عصبانى مىشد و از اوضاع ايران شكايت مىكرد ، من مىگفتم : « تو ، به من پانصد نفر آدم مسلح بده تا من همهء اين اوضاع را عوض كنم . »
خلاصه پس از مراجعت به تهران كاظم و مسعود و زمان خان مأمور قزوين شدند و با اسمارت براى تنظيم امور چهار هزار نفر قزاقى كه آنجا بىتكليف مانده بودند ( از جمله سران اين قزاقها يكى همين رضا خان بود كه آنوقتها ميرپنج بود و در جنگهاى با بالشويكها در گيلانات دو برادرزنش كشته شده بودند و خودش شش ماه در قزوين با ساير قزاقها اجازه نداشتند به تهران بيايند و كسانشان را ببينند و خيلى به آنها سخت گذشته بود ) و از صد هزار تومانى كه انگليسها ( گويا بانك شاهنشاهى ) به سپهدار رشتى ( سردار منصور ) كه رئيس الوزراء بود ، مىدادند ، براى قزاقها چيزى فرستاده نمىشد و اسمارت مجبور شده بود به هزار حقهبازى از ارسيهاى كهنهء قشون جنوب براى قزاقها كفش تهيه كند . زمان خان هم صندوقدار و هم محاسب بود . اسمارت در تهران با من صحبت كرد و من با سپهدار كه مثل همه مرا خايهء چپ نرمان سفير انگليس كه آدم بسيار نجيب و خوبى بود ، مىدانست ، صحبت كردم و بنا شد سى هزار تومان به قزاقها بدهند . ولى وقتى پول به دست سردار همايون رئيس ديويزيون قزاق كه در تهران بود افتاد ، بيست و پنج هزار تومان آن را برداشت و فقط پنج هزار تومان به قزوين فرستاد . اسمارت وقتى ديد كه من نفوذى دارم بيشتر به من مراجعه مىكرد .
اسمارت انگليسى كه مترجم اول سفارت انگليس بود ، آدم بسيار ايراندوست و با من در تهران رفيق بود . يك شب كاظم كه با مسعود اغلب شبها از قزوين به تهران مىآمدند و باهم بوديم و باز برمىگشتند ، به من گفت : « آيا يادتان هست كه مىگفتيد با پانصد نفر اوضاع را بهم مىزنيد ؟ حالا چهار هزار قزاق در
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 408
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤٠٨