ذيل عينا نقل مىشود :
« در سال 1920 كه از طرف وثوق الدوله مأمور بستن عهدنامه با دولت جديد آذربايجان ( شوروى ) شدم و همين كاظمى منشى مخصوص من بود و شاهزاده جلال ميرزا هم بود و كاظم خان ( كاظم خان سياح ) هم آتاشه ميليترم بود . اين كاظم خان را مدتى بود كه مىشناختم . چون چندين سال قبل با برادرش دكتر استوار و همين پرفسور حسن خان هندى قبلى در تهران خيلى خيلى نزديك و دوست يكجهت بوديم و قرار گذاشته بوديم كه برحسب پيشنهاد ميرزا حسن خان هر سه نفر باهم به ژاپن رفته در آنجا كميتهء انقلاب آسيايى تأسيس نمائيم و دكتر به عنوان طبيب و ميرزا حسن خان به عنوان معلّم و من هم به عنوان نويسنده و كارچاقكن آنها . ولى سفارت انگليس از دولت ايران در همان اوقات تسليم ميرزا حسن خان را خواست و ما مجبور شديم او را فرار بدهيم و خود من هم چندى بعد رفتم پاريس و درس مىخواندم و يك روز صبح ديدم كسى با لگد به در مىزند و معلوم شد دكتر استوار است كه آمده است و گفت يپرم از من خواسته كه در نظميّه با او كار بكنم و لهذا به ايران برمىگردم و براى بعضى كارها به پاريس آمدهام و مىدانم كه در مراجعت به ايران كشته خواهم شد و از شما استدعا دارم كه دو برادر كوچك مرا كه در استانبول در مدرسهء نظامى دارم از آنها نگهدارى كنيد .
بعدها وقتى به ايران مراجعت مىكردم اين دو برادر را در استانبول ديدن كردم . كوچك بودند . در برگشت به ايران و پيش آمدن جنگ كاظم و على هر دو وارد قشون عثمانى شده بودند و در فرونت بغداد جنگ مىكردند . كاظم خيلى شجاعت كرده بود و دوبار از خطّ روسها در همدان و آن طرفها گذشته براى بعضى مأموريتها به تهران رسيده بود و به خواهرش عيال دكتر منوچهر خان كه دكتر خوبى است ولى قدرى ديوانه است و زنى بود خيلى موقّر و سنگين كه من خيلى به او ارادت دارم ، گفته بود كه اين سيّد ضياء الدّين خادم روسهاست و اگر دستم مىرسيد او را مىكشتم . در مراجعت به بغداد در موقع جنگ و زدوخوردى كه انگليسها غالب شده و تركها تسليم شده بودند ، خبر به او رسيده بود كه برادرش على گلوله خورده و كشته شده است .
لهذا با افرادش جلو رفته و اسير شده و انگليسها او را به هندوستان برده بودند و من در تهران با وثوق الدوله صحبت كردم و كاظم را به تهران آوردند و مشكل بود كه براى او كارى پيدا كرد . تا آخر الأمر من براى او در ژاندارمرى كارى پيدا كردم و همينكه صحبت مأموريت به قفقاز به ميان آمد ، او را به عنوان آتاشه ميليتر با خود بردم . قفقازيها به ما اهميت نمىدادند و مىگفتند شما در واقع دستنشانده و كلنى انگليسها هستيد و در اين صورت چه عهدنامهاى مىخواهيد با ما ببنديد . مىدانيد كه در آن تاريخ انگليسها قفقاز را گرفته بودند و فرماندهء كل ( گويا به عنوان كميسار ) در تفليس بود و لهذا ما بناى حرّاجى را گذاشتيم و براى جلب توجه مردم ميهمانىهاى مجلل مىداديم . حقوق من ماهى هزار تومان و حقوق كاظم خان و مسعود خان ماهى صد تومان بود ولى اندامنيته و غيره هم مىگرفتند و فون سكره ( اعتبار مخفى ) هم
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 407
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٤٠٧