بر سر ما بريزند و ما را نيست و نابود نمايند .
در اين حال جايگاه اردو به كلى از افراد خالى شده بود و ما در آن خرابه عازما الى الموت و يائسا عن الحيات ايستاده بوديم ، صداى پاى زيادى از فضاى جلو قهوهخانه بلند شد و از آن ميان يكى فرياد زد و مرا به نام خواند كه بياييد . ما سراسيمه بهسوى صدا رفتيم . معلوم شد رئيس اردو و آقاى سيد ضياء الدّين و خواص صاحبمنصبانند كه مىخواهند در قفاى اردو روانهء شهر شوند و آن صدا از آقاى سيد ضياء الدّين بود . سيد ضياء الدّين به ما گفت كه : « اينك به شهر مىرويم . شما هم به اتومبيل خود سوار شده دنبال اتومبيل ما بياييد و از ما جدا نشويد . »
ما در پى اتومبيل خود گشتيم ولى هيچ اثرى از آن نيافتيم و شايد رفقاى انگليسى ما آن را به نام خير مقدم تقديم حضرات كرده بودند . آقاى سيد ضياء الدّين كه اينطور ديد به همراهان گفت كه : « هرطور هست اتومبيلى براى آقايان فراهم كنيد . » رفتند و پس از چند دقيقه اتومبيل شكستهاى آوردند و ما را سوار كردند . يك نفر قزاق هم مأمور شد كه جلو اتومبيل ما نشسته و پس از ورود به شهر ما را به منزلهايمان برساند . ما خيلى خوشوقت و اميدوار شديم و به راه افتاديم . ولى همينكه نزديك شهر شديم ، منادى به آواز خيلى بلند ندا در داد كه حكم رئيس است كه تمام اشخاص كه همراه هستند از سواره و پياده بعد از ورود به شهر بايد بلا استثناء يكسره به ميدان مشق بيايند و رفتن از راه ديگر قدغن است . من كه اين اخطار را شنيدم به قزاقى كه جلو نشسته بود گفتم : « البتّه با دستورى كه وقت حركت از مهرآباد داده شده است كه ما را به منزلهايمان برسانيد ، ما از اين حكم كلى مستثنى خواهيم بود . »
گفت : « راست است ، ولى با اين حكم رئيس گمان نمىكنم بتوانيم از راه ديگر برويم عجالتا به شهر برويم ببينيم چه مىشود . »
بعد از آنكه از دروازه وارد شديم و به طرف اميريّه رفتيم و سر چهارراه رسيديم به همان قزاق گفتم :
« راه ما از طرف دست راست است كه از خيابان ارامنه به خيابان فرمانفرما مىرود . »
قزاق هم به شوفر گفت : « از طرف دست راست برو . »
همينكه شوفر خواست به آن طرف متمايل شود فورا دو نفر از دو طرف نهيب زدند و مانع از رفتن ما از آن طرف شدند . ناچار ما هم كماكان اردو را پيروى كرديم .
در اينجا از گفتن يك حقيقت نمىتوانم خوددارى كنم . قزاقى كه از مهرآباد با ما همراه كرده بودند ، قزاق نبود فرشتهاى بود در لباس قزاق ، زيرا آن رفتار و اخلاق كه ما در ظرف يكى دو ساعت از او ديديم ابدا شباهت به رفتار يك نفر قزاق نداشت و آنجا بر من ثابت شد كه اولياى خدا ممكنند باشند . بارى ما همه جا دنبال اردو رفتيم تا بالاخره به ميدان مشق رسيديم .
به قدرت خدا و در تمام عرض راه و در دم دروازه و در ميان شهر با آنهمه تجهيزات و تعليمات و سنگربنديها و پيشبينيها كه دولت شاهنشاهى از چند روز پيش مشغول آن شده بود يك نفر هم پيدا نشد كه
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 381
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٨١