بيرون رفتند و ما ديگر آنها را نديديم و ندانستيم كجا رفتند و چرا ما را يكدفعه بدون اينكه چيزى بگويند تنها گذاشتند . حيرت و اضطراب ما دمبهدم فزونى مىگرفت و در تكليف خود كه بمانيم يا برويم سرگردان بوديم . بالاخره من به معين الملك كه خود را باخته بود ، گفتم : « حالا كه حضرات ما را در اينجا اينطور بلاتكليف گذاشته و رفتهاند ، خوب است كسب تكليف كرده و هرطور هست خود را از اين ورطه نجات بدهيم . »
بلافاصله هم بيرون رفته و اينطرف و آن طرف گشته يك نفر قزاق پيدا كردم و گفتم : « خواهش دارم خدمت رئيس اردو از قول من و معين الملك بگوييد كه ما ديگر در اينجا كارى نداريم و خوب است اجازه بدهيد به شهر مراجعت كنيم . »
قزاق رفت و آمد و گفت : « فرمودند قدرى صبر كنيد من خودم حالا پيش شما خواهم آمد . »
واقعا هم طولى نكشيد كه ايشان به اتفاق سيد ضياء الدّين دوباره نزد ما آمدند . رئيس اردو گفت :
« چه فرمايشى داريد ؟ »
من همان پيغام را كه توسط قزاق داده بودم تكرار كردم . گفتند : « بسيار خوب ، البتّه براى مراجعت شما به شهر مانعى نيست ، امّا چون ممكن است مراجعت و عبور شما از ميان اردو اسباب زحمت شما بشود ، خوب است به قدر نيم ساعت در همينجا بمانيد تا من بفرستم و اردو را از مراجعت شما مطلع كنم . آن وقت برويد . »
ما اظهار امتنان كرديم و آقايان بلافاصله رفتند و ما به همان اميد و انتظار آنجا مانديم . غافل از اينكه آن حرفها را فقط براى اغفال ما زدند . چون قهوهخانه تل خاكى بيش نبود و هيچچيز از فرش و نيمكت يا صندلى يا چيز ديگر كه شخص بر روى آن قرار بگيرد نداشت ، همانطور سرپا ايستاده و در ميان اطاق قدم مىزديم . سرما هم حقيقة خوب خدمت مىكرد . رفيق عزيز من معين الملك خيلى مضطرب و آشفته بود و لاحولگويان در ميان آن خرابه قدم مىزد و قل هو الله و آية الكرسى مىخواند . حقيقة جاى وحشت و اضطراب هم بود ، زيرا از ناحيهء رئيس اردو پس از مذاكرات دويمى هيچ خبر به ما نرسيد سهل است ، كم كم ديديم اردوى قزاق كه در آن بيابان و لو بودند عزم رحيل كرده و به طرف شهر به راه افتادند . از همه عجيبتر و مضحكتر اين بود كه دو نفر همسفران عزيز انگليسى خود را هم كه ما را با اتومبيل خود به مهرآباد آورده بودند ، ديديم كه در همان حيص و بيص كه اردو به حركت درآمده بود ، در ميان جاده پيدا شدند و بدون اينكه به ما اعتنايى بكنند سوار اتومبيل شده به راه افتادند و رفتند و اميد ما از آنها هم كه اتومبيلى همراه داشتند ، قطع شد . اندكاندك تمام قسمتهاى اردو از سواره و پياده و توپخانه و غيرها از آن محوطه بيرون رفته ، ما را در بيابان هولناك بهجا گذاشتند و معلوم است كه از مشاهدهء اين احوال بر ما چه مىگذشت .
تقريبا به نصف شب هم بيش از دو ساعتى باقى نمانده بود و ما با همان حال پريشان در آن خرابه خود را آمادهء مرگ كرديم . زيرا هيچچيز مانع از اين نبود كه دزدان حول و حوش يا جسته گريختههاى همان اردو
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 380
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٨٠