تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
برگرديم ، ما را از آمدن به تهران و ديدن زن و فرزند منع مىكنند و راضى نمىشوند كه ما نفس راحتى بكشيم و چند روزى خستگى خود را رفع كنيم . اين است اجر زحمات و پاداش خدمات قزاق كه حقيقتا مايهء كمال اميدوارى است . خير ، خير اين تصميمى است كه صاحب‌منصبان گرفته‌اند . » رئيس اردو اين سخنان را با كمال حرارت و البتّه در عين حال با كمال متانت بيان مىكرد و همين‌كه كلام خود را در اينجا قطع كرد ، من رشتهء سخن را به دست گرفتم . گفتم : « اين فرمايشات شما همه صحيح است ، ولى در اين ميانه يك اشتباه فرموده‌ايد و آن اين است كه تصور فرموده‌ايد كه اعليحضرت شاه ، قدر خدمات و فداكاريهاى قزاق را نمىدانند يا دولت نمىخواهد كه شما به خانمان خود برگرديد و از ديدار خانواده‌هاى خود برخوردار شويد . در صورتى كه اين‌طور نيست . رشادت و شجاعت و فداكارى صاحب منصبان و افراد قزاق ، همه‌وقت منظور نظر شاه و دولت بوده و قدر خدماتى را كه همه‌وقت و در هر مورد كرده‌اند ، خوب مىدانند و هرگز نخواسته‌اند و نمىخواهند كه شما از ديدار خانواده‌هاى خود محروم و ممنوع باشيد . جهتى هم ندارد كه اين‌طور باشد . ولى اينكه خواسته‌اند شما در اين موقع از آمدن به تهران منصرف شويد ، فقط براى اين است كه به وسيلهء اردوهاى شجاع قزاق در سيل خطرى كه از حدود شمال به طرف تهران جارى شده است ، پيش‌بندى شود ، چنان كه تا حال شده است و چون يگانه قوّه براى جلوگيرى از اين خطر همان قواى قزاق است ، بيم آن دارند كه اگر اين اردو مواقع و استحكامات خود را ترك كرده به تهران بيايد ، آن خطر نيز به تهران نزديك شود . اين است كه در بازگشت اردو و تعقيب متجاسرين اصرار مىورزند و الا هيچ نظر ديگرى در ميان نبوده و نيست . » رئيس اردو بعد از اين بيانات من ساكت شد . ولى از طرف ديگر آقا سيد ضياء الدّين آغاز سخن كرده و با لحنى شديد و عصبانى به اولياى امور تهران تاخته و اظهار داشت كه : « تهران مركز فساد و خيانت شده و اسباب بدبختى مملكت را فراهم كرده است و بايد اين تهران ، اين تهران جانى ، اين تهران خيانت‌كار را زير و رو كرد و اين دستهاى ناپاك را از ميان برداشت و مملكت را از اين مرگ و هلاكت كه او را احاطه كرده است ، نجات داد و ما از اين تصميم كه گرفته‌ايم دست‌بردار نيستيم و اين حرفها و نصيحتها به گوش ما نمىرود . حتما بايد به تهران بياييم و مركز را از اين كثافتها پاك كنيم . » اين حرفهاى آقا سيد ضياء الدّين كه تمام شد به كلنل هيگ گفتم : « خوب است شما هم اگر مطلبى داريد بگوييد . » كلنل جنبشى به خود داد و با همان لحن مستهزئانه اين چند كلمه را گفت : « آقاى رئيس الوزرا ما را فرستاده‌اند كه از آقايان خواهش كنيم از اين عزم خود منصرف بشوند و به تهران نيايند . » به اين بيان كلنل هيگ هيچ جوابى داده نشد و سكوت مطلق مجلس را فراگرفت و پس از چند لحظه‌اى رئيس اردو و سيد ضياء الدّين ما را در قهوه‌خانه گذاشتند و بيرون رفتند و ما بلاتكليف قدرى ايستاديم و متحيّر كه چه بايد بكنيم . پس از چند دقيقه رفقاى ما ژنرال و كلنل هم ما را ترك كرده از اطاق