گفت : « هرچه در جيب و بغل داريد بيرون بياوريد . »
هرچه بيرونآوردنى بود ، بيرون آورده به دست او گذاشتم . اتفاقا در كيف بغلى من از بقاياى حقوقى كه چند روز پيش گرفته بودم وجهى باقى مانده بود . به آن جوانك گفتم : « در اين كيف وجه نقدى هم هست . »
گفت : « هرچه هست بدهيد ، پيش ما عيب نمىكند . »
همهء آن اشياء را در ميان دستمال من پيچيد و بيرون رفته مجددا در را بر روى من بست . مشاهدهء آن جمال زيبا در آن تاريكى شب با حال زارى كه داشتم ، اين رباعى را به خاطرم آورد كه آن عارف بزرگ شبى در بزمى كه اميرزادهء معشوق او با خنجر بر او حمله كرده بود :
سهل است مرا بر سر خنجر بردن * در پاى مراد دوست بىسر بودن
تو آمدهاى كه كافرى را بكشى * غازى چو تويى رواست كافر بودن
بارى البتّه همين معامله را كه با من كردند با رفيق من معين الملك هم كرده بودند و از اين رفتار آخرى ، من يقين كردم كه ما در اين سوراخهاى تنگ و تاريك زندانى شدهايم و معلوم نيست مدت آن چقدر طولانى خواهد بود . اين افكار آشفته از يك طرف روح مرا در عذاب داشت و سرما و تاريكى هم از طرف ديگر بر شدت تألم مىافزود ، على الخصوص كه از نيمشب هم ساعتى گذشته بود و گرسنگى هم مزيد علت گرديده . تقريبا دو ساعتى در آن قفس تنگ و تاريك بر سر پا ايستاده بودم و فضايى نبود كه لامحاله قدمى بزنم و نفسى بكشم . در آن موقع بود كه به سوابق احوال خود فكر مىكردم و اعمال گذشتهء خود را از پيش نظر مىگذراندم كه ببينم چه خطا و لغزشى وقتى از من صادر شده است تا مستوجب چنين عقوبتى شدهام . در ميان اين افكار پريشان غوطهور بودم . ناگاه صداى در بلند و در به روى من باز شد و يكى درآمد و گفت : « بسم الله بفرماييد . »
گفتم : « كجا ؟ »
گفت : « پيش رئيس . »
اين خبر بيشتر مايهء وحشت و اضطراب شد كه چه خوابى براى ما ديدهاند ؟ خواهى نخواهى از اين سوراخ بيرون آمدم . در اطاق معين الملك را هم باز كردند و بالاتفاق روانه شديم . آن دو قراول هم ما را به همان نحو كه آورده بودند ، مراجعت دادند و به محلى كه رئيس اردو با آقاى سيد ضياء الدّين بودند ، بردند .
اين محل عبارت بود از يك انبار بزرگ كه در يك طرف آن سكويى بسته بودند و فرشى گسترده كه آقايان در آنجا نزول اجلال كرده بودند . ما كه آنجا وارد شديم ، چه آقاى سيد ضياء الدّين و چه رئيس اردو ، از جا برخاستند ، تواضع و مجاملت بسزا كردند و فىالجمله اطمينانى در قلب ما حاصل شد كه انشاءالله خطرى متوجه نخواهد بود .
آقا سيد ضياء الدّين گفت : « آقايان ببخشيد اگر قدرى معطل شديد . حالا اگر ميل داريد به منزل