جلو حضرات بيايد و بپرسد آقا كجا مىرويد ؟ كانّه همهء راهها را صاف و پاك كرده بودند كه اين اردو بدون هيچ مانع و رادعى با كمال راحت و سلامت به شهر وارد شود و به ميدان مشق برود .
به ميدان مشق كه رسيديم ، از جمعيت و ازدحام و جار و جنجال ، هنگامهء غريبى برپاست و به اصطلاح ، خر صاحبش را نمىشناسد . ما در ميان اين هنگامه پياده شديم و متحيّر مانديم كه چه بايد بكنيم و چطور از اين ورطه خود را بيرون بكشيم . هوا سرد و ظلمانى ، جمعيت بىشمار و ناشناس ، راهها از هر طرف مسدود ، رئيس اردو و سيد ضياء الدّين و اصحاب خاص نيز معلوم نبود كه پس از ورود كجا رفتهاند و به چه وسيله مىتوان به آنها دسترسى پيدا كرد . من براى اينكه آقايان را پيدا كنم اينطرف و آن طرف جستجو مىكردم و بالاخره يك نفر قزاق پيدا كردم و مختصر وجهى در مشت او گذاشتم و گفتم : « از شما خواهشى دارم . »
گفت : « بفرماييد ! »
گفتم « رئيس اردو و آقا سيد ضياء الدّين كجا هستند . »
محلى را نشان داد كه خيلى از ما فاصله داشت . گفتم : « خواهش مىكنم به هر وسيله ممكن است به آقا سيد ضياء الدّين بگوييد كه فلانى مىگويد ما برحسب فرمايش شما دنبال شما افتاده و تا اينجا آمدهايم و ديگر در اينجا كارى نداريم ، خوب است ترتيبى بدهيد كه ما به خانههاى خود برويم . »
قزاق رفت و بعد از ربع ساعتى جواب آورد كه گفتهاند قدرى تأمل كنيد تا ترتيب كارتان را بدهم .
ما هم ناچار در همان سرما و تاريكى ايستاديم . طولى نكشيد ديديم دو نفر قزاق با تفنگ به طرف ما آمدند و گفتند : « بسم الله بفرماييد برويم . » يكى جلو ما افتاد و يكى در دنبال ، و ما را از ميان درختها گذرانيده ، وارد اطاق بزرگى كردند كه حكم خرابات را داشت . جمعى كثير از قزاق تازهرسيده در آنجا راحت باش كرده بودند و هركس به كارى مشغول بود . بعضى غذا مىخوردند ، بعضى دراز كشيده بودند ، بعضى ترياك مىكشيدند ، بعضى عرق مىخوردند ، يكى آواز مىخواند ، يكى دست به گردن رفيقش انداخته بود .
القصه ما را از ميان اين جماعت جورواجور گذرانيده به آن طرف اطاق بردند كه آن طرف دو در بود كه به اين اطاق باز مىشد . درها را باز كردند . مرا در يك اطاق و معين الملك را در اطاق ديگر انداختند و در را به روى ما بسته و رفتند . اطاقى كه مرا در آنجا توقيف كردند بيش از يك متر و نيم در سه متر مساحت و از هيچ طرف راه به جايى نداشت و فقط در يك ضلع آن نزديك سقف روزنهء كوچكى براى روشنايى بود . زمين اطاق هم خالى از فرش و پر از گرد و خاك بود . ناچار اطاق رفيق من هم همين صورت را داشت . تفاوتى كه اين حال براى ما داشت اين بود كه تا حال نمىدانستيم زندانى هستيم ، حالا تكليف معين شد ، با تفاوت اينكه پيش از توقيف ، من و معين الملك لامحاله يكديگر را مىديديم و باهم صحبت مىكرديم . حالا از آن هم بازماندهايم . بر اين ماجرا نيم ساعت گذشت . ناگاه در باز شد و جوانك زيبايى به درون [ آمد . او ] كه صاحبمنصب قزاق بود ، با لحنى عتابآميز كه چنگى هم به دل مىزد ، گفت : « اسلحهء خود را بدهيد »
گفتم : « آقا جان ! من اهل سلاح نيستم و اسلحهاى همراه ندارم كه بدهم . »
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 382
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٨٢