تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
طورى تاريك بود كه ما نمىتوانستيم يكديگر را ببينيم و تشخيص بدهيم . در تاريكى سلام و عليكى ردوبدل شد و از آن ميانه يكى گفت : « اينجا كه تاريك است و ما نمىتوانيم همديگر را ببينيم خوب است چراغى پيدا كنيد و توى قهوه‌خانه بگذاريد كه آنجا برويم . » اگرچه صورت اين شخص ديده نمىشد ، ولى از لحن آمرانهء كلام او معلوم بود كه خود رئيس اردو است . يا للعجب كسى چه مىدانست كه اين شخص مرموز كه در آن شب تاريك با ما مواجه شده بود ، يك روز زمام كشور ايران را به دست گرفته و بر سرير شاهنشاهى ايران جلوس خواهد كرد و آن‌همه تغييرات بزرگ در سراپاى اين كشور خواهد داد و ما كه آن شب از طرف شاه و دولت به رسالت نزد او رفته بوديم چند روز ديگر جزو چاكران و فرمانبرداران او خواهيم شد ! ! ! بارى به‌طورى كه امر داده بود فورا يك چراغ نيم‌سوزى از گوشه و كنار پيدا كرده و بردند در طاقچهء همان قهوه‌خانهء خرابه كه جز خاك و خشتى از آن برجا نمانده بود گذاشتند و ما به هيئت اجتماع به آن قهوه‌خانه رفته و در روشنايى چراغ با يكديگر روبه‌رو شديم . حاضرين آن اطاق از طرفى من بودم و معين الملك و ژنرال هيگ و از طرف ديگر رضا خان بود و سيد ضياء الدّين . چنان كه همه ديده بودند ، پيش از اين واقعه آقاى سيد ضياء الدّين عمامهء كوچكى بر سر داشت ، ولى در مسافرتى كه چند روز پيش از كودتا به قزوين كرده بود عمامه را تبديل به كلاه كرده بود و همين‌كه به قهوه‌خانه رفته و در روشنايى چراغ واقع شديم آقا بىمحابا كلاه را برداشت و گفت : « اگر مرا نمىشناسيد حالا بشناسيد . » گفتم : « آقا ما شما را در هر لباس كه باشيد خوب مىشناسيم . » بعد رئيس اردو گفت : « چه فرمايشى داريد ؟ » گفتم : « پيامهايى از شاه و دولت داريم . » گفت : « بسم الله بفرماييد . » من به معين الملك گفتم : « چون شما حامل پيام اعليحضرت هستيد ، اوّل شما پيام خود را بگوييد . » معين الملك آغاز سخن كرده و گفت : « اعليحضرت همايونى فرموده‌اند كه اين نهضت و عزيمت ناگهانى اردوى قزاق به تهران ، موجب وحشت اهالى تهران شده است و لازم است كه از اين عزيمت منصرف گرديد و به قزوين مراجعت كنيد و بىجهت مايهء اضطراب عمومى را فراهم نسازيد كه در اين موقع هيچ مناسب و مقتضى نيست . » همين‌كه سخن معين الملك تمام شد ، رئيس اردو با يك حال عصبانى و يك لحن خشن و عتاب‌آميز گفت : « خيلى مايهء تأسف است كه اعليحضرت در يك چنين موقعى ، يك چنين فرمايشى مىكنند و ما را از آمدن به تهران منع مىفرمايند . مگر نمىدانند اين اردوى قزاق چه قدر زحمت كشيده و در راه مملكت چه فداكاريها كرده و در اين مدت با جنگليها و بالشويكها چه زدوخوردها داشته و چه قدر تلفات داده است . بعد از اين‌همه جانبازىها و فداكاريها حالا كه فىالجمله فراغتى پيدا كرده‌ايم و مىخواهيم به خانه‌هاى خود
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 378 | حسن مرسلوند