را خيلى خوب حرف مىزد و آداب ايرانى را خيلى خوب ياد گرفته بود . غالبا بشّاش و مزّاح به نظر مىآمد و در تمام حركات و سكنات و نگاهها و گفتگوهايش يك جنبهء ظرافت و مسخرگى وجود داشت ) . كلنل هيگ با همين قيافه كه عرض شد به ما نزديك گرديده و دستى داد و تعارفى كرد و امر داد براى ما چاى آوردند و ضمنا گفت آقاى وزير مختار عصر به گردش رفتهاند و هنوز نيامدهاند . بايد منتظر ايشان باشيم كه بيايند و ايشان را ببينيم و بعد به اتفاق به مهرآباد برويم . معلوم شد ايشان هم رفيق راه ما خواهند بود . در اين اثنا ژنرال بياض [ كه ] مردى بلندقامت و چهارشانه و خيلى كمحرف و متين بود وارد شد . تعارفى كرديم .
پس از چند دقيقه آمدند و گفتند آقاى وزير مختار آمدهاند . كلنل هيگ ما را به اطاق وزير مختار راهنمايى كرد و هر چهار [ نفر ] نزد وزير مختار رفتيم . پس از طى تعارفات ، كلنل هيگ شروع به سخن كرده و داستان حركت اردوى قزاق را از قزوين به طرف تهران براى وزير مختار شرح داد و طرز بيان او طورى بود و وزير مختار طورى به بيانات او گوش مىداد و با حيرت و تعجب تلقى مىكرد كه كار بر ما هم مشتبه شده و تصور مىكرديم كه وزير مختار از اين جريانات به كلى بىخبر است . كلنل هيگ بيانات خود را تمام كرد و در پايان گفت حالا قرار شده است من و ژنرال و معين الملك و فلانى به مهرآباد برويم و با رئيس اردوى قزاق مذاكره نماييم كه فسخ عزيمت نمايند و از آمدن به تهران منصرف شوند . وزير مختار هم گفت بسيار خوب و برخاست و دستى به ما داد و بيرون آمديم . دم پلهء عمارت دو دستگاه اتومبيل براى ما حاضر كرده بودند . كلنل هيگ به ما گفت : « خوب است پيش از رفتن به مهرآباد پيش رئيس الوزرا برويم و دستورى از ايشان بگيريم ! ! »
گفتيم : « بسيار خوب برويم . »
متفقا آنجا رفتيم . چند تن از وزيران هم آنجا بودند . رئيس الوزرا را به اطاق ديگر برديم و پرسيديم :
« چه دستورى مىدهيد كه ما با حضرات مذاكره كنيم ؟ »
گفت : « مطلب ، معلوم است و بايد حتى الامكان سعى كرد كه از آمدن به تهران منصرف شوند » .
از آنجا بازگشته به طرف مهرآباد رانديم و تقريبا ساعت هشت بعد از ظهر بود كه به مهرآباد رسيديم و به مقدمهء اردوى قزاق برخورديم . قراولان مانع از عبور شدند ، ولى بعد كه فهميدند ما كهايم و از كجا مىآييم راه دادند و ما را به ايوانى كه جلو قهوهخانهء خرابهاى بود ، بردند . پرسيديم : « رئيس اردو كجاست ، مىخواهيم با ايشان ملاقات كنيم ؟ »
گفتند : « رئيس ، عصر به ينگىامام رفته است و تا نيم ساعت ديگر خواهد آمد ، شما همينجا بمانيد تا بيايند . »
اتفاقا هم هوا خيلى سرد بود و هم هيچ چراغ و وسيلهء روشنايى در آن قهوهخانه و ايوان و حول و حوش آن پيدا نمىشد . با همان سرما و تاريكى در آن ايوان ايستاده ، منتظر آمدن رئيس شديم . دهپانزده دقيقه بيشتر طول نكشيد . ديديم از پشت همان خرابهها چند نفرى پيدا شدند و نزديك ما آمدند . ولى ايوان
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 377
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٧٧