پيشخدمتى آمد كه آقاى رئيس الوزراء از منزل خود مىخواهد به وسيلهء تلفون با شما صحبت كند برخاستم و پاى تلفون رفتم . سپهدار خودش پاى تلفون بود . گفت فلانى قرار شده است كه شما به اتفاق معين الملك ( معين الملك منشى مخصوص سلطان احمد شاه قاجار بود ) به مهرآباد كه قواى قزاق فعلا به آنجا رسيده و مركزيت قرار گرفته است ، برويد و با رئيس اردو ملاقات كرده آنها را از آمدن به تهران منصرف سازيد . با شنيدن اين كلمات در چنان موقعى از يك نفر رئيس الوزراء ، در سراپاى وجود من تأثير غريبى كرد و حيرت كردم كه اين بيچارهء سادهلوح اين حرفها را چرا مىزند و اين تصميمات در كجا و براى چه اتخاذ شده است ! ! ! از يك طرف به اين حرف و اين تصميم و چارهجويى كودكانه خندهام گرفت و از طرف ديگر به سختى عصبانى شده با كمال عصبانيت جواب دادم كه آقا اين چه فرمايش است مىفرماييد و اين چه تدبير خامى است كه انديشيدهايد و از اين رسالت من و معين الملك چه نتيجهء اميدبخشى مىتوانيد به دست بياوريد . مگر نديديد و نمىدانيد كه كار از اين كارها گذشته و جلوى اين سيل را كه بهسوى تهران جارى شده است با اين حرفها نمىتوان گرفت و اگر حتما چنين رسالتى را هم مفيد مىدانيد خواهش دارم مرا معاف و يك نفر ديگر را به جاى من معيّن و مأمور بفرمايند . زيرا من هيچ بوى خيرى از اين اوضاع نمىشنوم و فايدهاى در اين رسالت نمىبينم .
سپهدار اعظم با خنده و لهجهء مخصوص به خودش گفت : « اى آقا نمىشود ؛ كار گذشته است و اينطور قرار شده كه شما از طرف دولت و معين الملك از طرف شاه برويد و با حضرات حرف بزنيد و چارهاى جز رفتن نداريد . معين الملك هم به سفارت انگليس رفته و در آنجا منتظر شماست . شما بايد آنجا برويد و از آنجا به اتفاق روانه شويد . » اين حرف بيشتر بر حيرت و عصبانيت من افزود . پرسيدم : « سفارت انگليس به چه مناسبت ؟ » گفت : « اينطور مقرّر شده است ، بعد خواهيد فهميد » ( نمىدانست كه فهميدهام و حيرت من در اين است كه اين احمقها لااقل چرا صورت ظاهر را حفظ نكردهاند ) . هرچه خواستم شانه از زير اين بار خالى كنم نشد كه نشد . ناچار درشكهاى گرفته از همانجا به سفارت انگليس رفتم . تقريبا يك ساعت به غروب مانده بود و وقتى كه وارد باغ سفارت شدم ديّارى در آنجا پديدار نبود و به هر طرف نگاه كردم هيچكس را نديدم و بالاخره به جلو عمارت رفته و در را بسته يافتم . زنگ زدم . پس از چند دقيقه يك نفر از پشت پنجره پيدا شد و در را باز كرد و پرسيد چه مىخواهيد و با كى كار داريد ؟ گفتم معين الملك اينجاست ؟ گفت بلى در اطاق نشسته است و مرا راهنمايى كرد و به اطاقى كه معين الملك بود برد .
معين الملك را ديدم تنها نشسته و به فكر فرو رفته است . گفتم : « رفيق اينجا چه مىكنى ؟ »
گفت : « من خودم هم نمىدانم ! به من گفتهاند بيايم و منتظر شما باشم كه بياييد باهم به مهرآباد برويم . »
ما در اين گفتگو بوديم كه ناگاه درى از اطاق ديگر باز شد و كلنل هيگ به اطاق ما درآمد ( كلنل هيگ را هركس ديده و شناخته باشد ، مىداند كه مردى بود خيلى زرنگ و رند و ظريف و باهوش . فارسى
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 376
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٧٦