تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
كه به يادم مانده در اينجا ذكر مىشود : اردكان فارس ده كوچك خرابه‌اى بود كه دبستانى داشت با يك نفر معلم و يك خدمتگزار جزء . در نامهء مفصلى كه به امضاى اهالى اردكان دائر به شكايت از معلم مزبور كه در عين حال مدير دبستان ، نمايندهء معارف و اوقاف ، و متصدى تدريس در چهار كلاس دبستان بود ، به وزير معارف وقت رسيده بود ، براى او گناهان و خطاهاى بسيار شمرده بودند . نامهء شكوائيّه براى تحقيق به فرهنگ فارس احاله و مقرر شده بود اينجانب شخصا به محل رفته رسيدگى كنم . با مطالعهء نامه و اتهامات عجيب و غريبى كه به اين نمايندهء فرهنگ نسبت داده بودند ، اين مرد در ذهن من بسيار بد مجسم شده بود . با اين پيش داورى ذهنى به محل رفتم . بىخبر ساعت هشت صبح وارد دبستان شدم منظرهء عجيبى ديدم . فضاى دبستان در حدود صد متر مربع و داراى دو اتاق از سنگ و گل بود كه به كلاس درس اختصاص يافته . در مقابل اين دو اتاق ايوان ناهموارى قرار و كنار حياط هم جوى آبى جريان داشت . چهل پنجاه شاگرد در ايوان صف كشيده بودند و سرود مىخواندند . آقا مدير با ماشين مشغول اصلاح سر طفلى بود و ضمنا خطاى شاگردان را در خواندن سرود اصلاح مىكرد . كودك ديگرى كه معلوم بود قبلا سرش را مدير اصلاح كرده در كنار جوى نشسته بود و مستخدم سرش را مىشست . مدتى ناشناس به تماشاى اين منظره مشغول شدم تا خواندن سرود و اصلاح موى سر تمام و زنگ كلاس زده شد . خود را معرفى كردم و چگونگى را پرسيدم . گفت : « مردم ده بسيار فقيرند و هرچه كردم كه موى سر فرزندان خود را كه بسيار بلند و كثيف شده كوتاه كنند ، براى فرار از پرداخت چند شاهى مزد سلمانى اعتنايى به دستور نكردند . ناچار با ماشينى كه براى اصلاح سر و ريش خود فراهم كرده‌ام امروز به اصلاح سر شاگردان پرداختم . چون قبل از شروع كلاس بايد سرود بخوانند و تنها من معلم اين دبستانم ، مراقب سرود خواندن شاگردان هم بودم . » شاگردان كه در حدود چهل پنجاه نفر بودند و به چهار طبقه تقسيم مىشدند . آقاى معلم به تنهايى موادّ درسى كلاس اوّل تا چهارم را تدريس مىكرد . روىهم‌رفته شاگردان همه خوب پيش رفته بودند . آقاى مدير به كار خود مشغول شد و من مستخدم را به دنبال امضاكنندگان شكايت‌نامه فرستادم تا بدون حضور مدير جداگانه از يكايك آنها موارد
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 282 | حسن مرسلوند