خراسانى از جمله روضهخوانها و وعاظ معروف تهران بود . پس از نماز مطابق معمول موعظه مىكرد . يك روز اظهاراتى در عظمت اسم اعظم خدا نمود كه هركس اسم اعظم را بداند مستجابالدعوه خواهد بود ، ولى اسم اعظم از همه مستور است ، كسى نمىداند . در آخر موعظه شرحى در جلالت قدر و شأن دوازده امام ، خواجه نصير بيان كرد كه هركس چهل و يك روز قبل از طلوع آفتاب اين دعا را بخواند و متوسل به ائمهء هدى و حضرت پيغمبر و حضرت فاطمهء زهرا عليهم الصلاة و السلام بشود حاجت او برآورده مىشود . آنجا با خود گفتم من بايد خيلى خوشبخت باشم و خوشوقت و مسرور شوم كه امروز بدينجا آمده اين دو موعظه را شنيدم . اسم اعظم كه شأن و قدرش معلوم ، طريقه به دست آوردن هم كه اينطور معلوم شد . از روز بعد شروع نمودم تا چهل و يك روز قبل از آفتاب هر روز مىخواندم البتّه :
ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ *
. بديهى است همان تفضلات خداوند متعال كه در هر دقيقه و ساعت روز و شب و ماه و سال به من بروز و ظهور كرده و مىكند اثر همان دعوات صادقانه است كه هميشه متشكر بوده و هستم .
در سال 1303 مرحوم ناصر الدين شاه به سفر مشهد رفت و مرحوم آقا ابراهيم امين السلطان را همراه برد .
در بين راه آقا ابراهيم مرحوم امين السلطان شد و پسرش ميرزا على اصغر خان به لقب پدرش ملقب شد ، و تقريبا وزير دربار و همهكاره و زمامدار سلطنت شد . در مشهد در منزل مرحوم عمو ملك التجار منزل نمود . پس از معاودت به طهران با مرحوم پدرم خيلى مهربان بود ، و يك روز جمعه به منزل ما نهار آمدند . وقت عصر كه مىخواستند معاودت كنند فقط يك درشكه داشتند . ما درشكه نداشتيم ، يك قاطر و يك الاغ داشتيم كه قاطر را اسماعيل خان امين الملك برادر امين السلطان سوار شد و الاغ را محمد قاسم خان صاحبجمع برادر ديگر سوار شد . ( در آن اوقات عرصه شهر پايتخت اينطور مضيق بود ) . بعد از دو روز مرحوم پدرم به ناخوشى سينه درد خيلى سختى مبتلا شدند كه چند ماه بسترى بودند ، و تمام اطباء ايرانى و يك نفر حكيم فرنگى ( كه ) طولوزان اسمش بود از طرف شاه و امين السلطان هر روز عيادت مىآمدند ، و مرحوم پدرم تلگراف كردند مرحوم عمو حاج ابو القاسم از مشهد به تهران آمدند ، و امين السلطان چندين مرتبه خودش احوالپرسى آمد . حكيمها ليموى شيرين تجويز كرده بودند ، امين السلطان حكم كرد مىرفتند در خانهها از نارنجستانها ليموى شيرين دردانه پنج قران مىخريدند مىآوردند و اين قيمت خيلى در نظرها عجيب و غريب بود و ضرب المثل شده بود .
متدرجا حال پدرم بهتر شد و مرا باتفاق حاج محمد امين التجار باستقبال عمو تا ايوان كيف فرستادند ، و اين اول دفعه بود كه از طهران بيرون رفتم . دوسه روز ايوان كيف مانديم تا عمو آمدند و در خدمت ايشان وارد طهران شديم . چندين ماه ايشان در طهران بودند مرا خيلى دوست مىداشتند . عصرها سواره به اتفاق ايشان منزل مىآمديم . ايشان و مرحومهء بىبى و مرحوم پدرم شبها در اطاق پنجدرى كه طرف شرقى عمارت اندرون بود راحت مىكردند ، و بعضى شبها مرحوم پدرم به اطاق خودشان مىرفتند . آن شب ديگر دورهء عمو و بنده بود كه تا نزديك صبح مىنشستيم . ايشان . صحبت از گذشتهء خودشان مىكردند . و بنده گوش مىكردم . بيچاره مرحوم عمو به سنگ مثانه مبتلا بودند و خيلى در زحمت بودند ، و مزاجشان عليل و ناتوان بود . پس از چند ماه ايشان به اتفاق مرحومهء بىبى عازم مشهد شدند . شب اول كه از تهران حركت كردند در حضرت عبد العظيم عليه السلام توقف كردند و نصف شب عازم شدند . پس از حركت ايشان مرحوم پدرم هم به طرف مشهد آمدند و گويا ماه رمضان بود ، فقط در آنجا من ماندم و مرحومهء سكينه سلطان خانم دختر مرحوم حاج محمد رحيم عمو ، و مرحوم آقا فرج اللّه كه صبح متفقا به شهر معاودت كرديم ( سوار الاغ ) . در همين اوقات خبر فوت حاج ميرزا آقا صراف پسر