بىبى ماه خانم احوال او را پرسيدم ، تعجب مىكردند كه چگونه متذكر او شدهام و هكذا يادگاريهايى در نظرم از همان زمان طفلى هست كه خيلى عجيب و غريب به نظر خواهد آمد اگر بنويسم .
نقشه عمارتى كه عموما در آنجا منزل داشتيم بقرار ذيل است ، همين عمارتى است كه فعلا در محلهء چاله ميدان تهران موجود است ، ولى نقشهء سابق غير از اين نقشه حاليه است و نقشه سابق از اين قرار است : فقط دو دستگاه حياط بود ، يكى اندرونى - يكى بيرونى . حياط اندرونى منزلگاه مرحوم پدرم و مرحومهء مادرم در عمارت روبهقبله بود كه يك ارسى يعنى اطاق بزرگتر در وسط و دو اطاقهاى كوچك در دو طرف ، و جلو آن دو اطاق كوچك ايوان بود كه بحياط پله مىخورد ، وزير آن ارسى و اطاقها زير زمين بود كه انبار مأكولات و لوازم خانه بود . عمارت طرف مغرب شامل يك اطاق پنج درى در وسط و دو نمازخانه كوچك در دو طرف بود . يك صندوقخانه هم در زاويه بود كه پشت آن زاويه دالان كوچكى بود كه به كوچهء نجارباشى در باز مىشد ( همان درب است كه حالا هم بكوچه نجارباشى باز مىشود ) . در اين عمارت مرحومه بىبى منزل داشتند كه اطاق وسط فى الحقيقة سالون عمومى بود . عروسها و پسرها و بچهها آنجا در خدمت بىبى حاضر مىشدند ، و وقت شام و ناهار و خواب به اطاقهاى خود مىرفتند . نمازخانهء طرف راست كه شمالى اطاق پنجدرى بود راحتگاه مرحومهء بىبى بود ، كه منهم آنجا مىخوابيدم . و نمازخانهء سمت چپ كه جنوبى پنجدرى بود جاى خوابيدن خدمتكار بود . عمارت طرف مشرق يك پنجدرى و دو اتاق كوچك بود . مسكن عيال مرحوم حاج ابو القاسم عمو بود . و اتاقهاى طرف جنوب همينطور ، سه اطاق مسكن گلباجى عيال مرحوم حاج محمد رحيم عمو بود . مرحوم پدرم صغرا خانم ، دختر آقا محمد حسن ضرابى را هم عقد كرده بودند و مشار اليها در خانه خودشان بود . گاهى از شبها مرحوم پدرم به منزل آنها مىرفتند ، و از او دو پسر دارا شدند . و براى او يكخانه پشت خانههاى مسكونى تخليه كردند كه در آنجا منزل نمود . ولى اتفاقا هر دو طفل فوت شدند و خيلى بر پدرم فوت آنها مؤثر و ناگوار بود .
در سال 1297 يا 1298 مرحوم حاجى محمد رحيم عمو را كه پدرم از اروپا احضار كرده بودند به طهران آمد . چند ماه در طهران بود . اولاد آن مرحوم منحصر به سكينه سلطان خانم بود كه بحاج ميرزا آقا پسر حاج عباس صراف شوهرش دادند ، و در مجلس عقد او مرحوم حاج محمد رحيم طهران بود . عروسى را هم همينطور در طهران بودند ، و بعد از عروسى دختر از راه عتبات عازم اروپا شدند ، و مرحومهء بىبى را هم همراه به عتبات بردند و پس از زيارتها بىبى را بطهران عودت دادند ، و خودشان به اروپا رفتند . روز ورود مرحوم حاج محمد رحيم را به طهران تا روز حركتشان به طرف اروپا خيلى خوب در نظر دارم . مرحوم حاجى محمد رحيم خيلى خيلى خليق و مهربان بودند ، فوقالعاده متعصب در دين اسلام بود ، چند روز بعد از ورود شروع نمودند به گرفتن روزههاى ايام رمضان كه در فرنگستان بودهاند . شبها وقت سحر كه براى خوردن سحرى بيدار مىشدند منهم از اطاق مرحومه بىبى به اطاق ايشان مىرفتم ، تا صبح كه نماز مىخواند و مىخوابيدند نزد ايشان بودند ، و مرا خيلى دوست مىداشتند و مهربانى مىكردند . الفباى فرانسه را در همان صغر سن به من آموختند و حال اينكه هنوز مكتب نرفته بودم . روز عزيمتشان به عتبات ، مفارقت من از مرحومهء بىبى خيلى مؤثر بود ، پس از مسافرت ايشان چندين روز سخت ناخوش شدم . و هرروزه به من وعده مىدادند كه بىبى پسفردا معاودت مىكنند ، تا معاودت نمودند .
در اين بينها مرا به مكتب زنانه كه همسايهء خانه بود در كوچه نجارباشى سپردند . معلمه ملا باجى بود .
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 387
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٨٧