حاج عباس صراف در راه مكه رسيده بود . پس از مدتى كه عده منقضى شده بود سكينه سلطان را به آقا فرج اللّه دايىزادهء مرحوم پدرم ازدواج نمودند .
مفارقت بىبى و مرحوم عمو بر من خيلى مؤثر شد ، و پس از چند روز سخت مريض شدم تا به حمد اللّه پس از مدتى بهبودى حاصل شد .
در همان سال مرحوم پدرم اندرونى سابق را خراب كردند . خانهء مشهدى امام قلى كلاهدوز كه عيالش معلمهء بنده بود خريدند ، دوسه فقره خانههاى كوچك هم در اطراف آنجا خريدند ، و اندرونى كه طرف قبلى آن سه طبقه است با حياط حمام و غيره بنا نمودند . در پشت حياط معروف به حياط طالار يكخانه كوچك خريدند كه صغرا خانم عيال خودشان را كه صبيهء مرحوم آقا محمد حسن ضرابى بود به آنجا آوردند . از مشار اليها دو پسر خداوند به مرحوم پدرم داده بود ولى عمر آنها طولانى نشد و همان سال هر دو ناكام فوت شدند .
مرحوم پدرم در عيدهاى غدير و عيد فطر و زمستانها خيلىخيلى اعانت در حق فقرا و طلاب علوم دينيه و اهل استحقاق مىنمودند . در ماه محرم دوروزهء عاشورا در منزل روضهخوانى مفصل و اطعام مفصل مىنمودند كه روزى دوسه خروار برنج طبخ مىشد و دوسههزار نفر جمعيت زن و مرد ناهار مىخوردند ، عقيده باطن ايشان بود كه بايد از مخلوق خداوند دستگيرى كرد ، مال خدا را با مردم بايد خورد ، و هميشه به من نصيحت مىفرمودند كه از احسان دربارهء هركس غفلت نكن ، بهر اندازه كه بتوانى انفاق كن ، خدا عوض مىدهد . خوب نظرم است كه يك روزى براى من مثل آوردند و گفتند من دواى خانواده خودم را برآورد كردهام كه اگر مريض شوند و دوا بخرم سالى دهپانزده تومان نفع اين عطارى است ( حاج عطار پدر غلام حسين ) كه نزديك خانه من منزل دارد . اول سال اين پانزده تومان را به او مىدهم عوضش در سال ابدا ناخوش در خانه پيدا نمىشود . غرض اين است كه چنين عقايد حسنه را دارا بودند . در زمستانها مقدارى خطير بالغ بر سيصد چهارصد خروار خاكه ذغال و هزار عدد نيمتنهء پوست و چندين پيراهن و شلوار مىخريدند به فقرا تقسيم مىكردند ، و به علماء مىسپردند كه آنها حواله مىدادند به فقرا داده مىشد .
در تمام اين اوقات بنده مشغول تحصيل بودم . تا اينكه يك روز از مدرس كه به خانه آمدم ديدم سيد عربى در اطاق بيرونى نشسته . مرحوم پدرم گفتند اين آقا در منزل ميهمان است و اينجا خواهند ماند . چون امشب در خانه ميرزا محمد رضاى واعظ دعوت دارم اينجا پذيرايى كن تا آخر شب برگردم . ايشان رفتند ، بنده وارد اطاق شدم ، سلام نمودم . جواب دادند ، گفتند شما پسر حاجى هستيد ؟ گفتم بلى . گفتند بهبه ماشاءالله ، درس مىخوانيد ؟ گفتم بلى . گفتند چه مىخوانيد ؟ گفتم مطول و مغنى . گفتند مغنى كجا مىخوانيد ؟ گفتم زنبوريه را مىخوانم . عبارت را از خارج تقرير كردند و گفتند مقصود چه مىباشد ؟ جواب دادم ، گفتند صحيح است ، احسنت . بعد پرسيدند عربى حرف مىزنى ؟ عربى مىنويسيد ؟ گفتم خير . اين كلمهء خير چنان بر آن عالىجناب سخت و ناگوار آمد كه از شدت تغير رنگ صورتشان تغيير كرد . با نهايت تغير گفتند شيئى عجيب ! مطول و مغنى مىخوانى و عربى حرف نمىزنى ! از فردا بايد شروع به مكالمهء عربى نمايى . پس از سه چهار ساعت مرحوم پدرم از مهمانى معاودت كردند . آقا مراتب را به مرحوم پدرم اظهار و گفتند من حكم مىكنم از فردا پسر شما عربى بنويسد و عربى حرف بزند ، و انشاء عربى از اينجا شروع مىشود كه وقايع ورود مرا و ملاقات خودش را با من ، و اين حكم مرا از زبان فارسى به عربى در بياورد ، ضمنا جناب حاج محمد حسن به
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 391
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٩١