تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
بلكه در تمام مدت تحويل گيرندهء اين فوائد كربلائى محمد نام تبريزى بود كه درب اندرون آنها اطاق داشت و محرم اسرار بود . و هر سه ماه يا شش ماه يك‌دفعه حساب و روزنامه را به آنجا برده ميرزا سيد عبد الله خان نامى بود ، كه مستوفى خزانه بود ، به حسابها رسيدگى مىكرد ، مفروغ مىكردند ، و تمام صورتها و روزنامه‌جات را مىگرفتند و پاره مىكردند ، اگر زمستان بود در بخارى مىريخت ، و اگر تابستان بود اغلب در آب مىريختند . ولى خوب در نظر دارم كه از سال 1306 يا 1307 كه بعد از مراجعت ناصر الدين شاه از سفر آخر فرنگستان بود ، و مرحوم اسماعيل خان امين الملك برادر اتابك اعظم واقف بحقيقت مسأله شده بود ، خود را در عمل داخل كرد و در مواقع ردوبدل حساب حاضر مىشد ، ولى ندانستم او با برادرش چه قرارومدارى داده بود . قرارنامه كه بين مرحوم پدرم و مرحوم آقا ابراهيم امين السلطان راجع به عمل ضراب‌خانه به امضا رسيده بود ، و بعد از آن مرحوم اتابك در حاشيه آن نوشته بود كه دو هزار تومان حق‌الزحمه را به چهار هزار تومان رسانده بود ، و مرحوم پدرم در حاشيه همان قبول اين قرارداد به خط خود نوشته و امضا كرده بودند ، نزد آقا محمد جواهرى معروف به حلال‌زاده كه در بازار عباس‌آباد تهران خانه داشت ، و از دوستان طرفين و معروف شاه و وزراء بود ، امانت گذارده بودند كه مرحوم آقا محمد حلال‌زاده پس از چندين سال در موقع ناخوشى خودش ( شايد چهار پنج روز قبل از فوت ) خودش در موقعى كه در خدمت مرحوم پدرم بعيادت او رفته بوديم و در موقعى بود كه ضراب‌خانه از امين السلطان اتابك انتزاع شده بود اظهار داشت كه چون دست‌رسى به امين السلطان صدر اعظم ندارم ، و مىدانم شماها هم حسابهاتان مفروغ شده و خود صدر اعظم گفته است كه از بابت ضراب‌خانه با يكديگر حساب نداريد ، و تمام حساب خود را گرفته است ، بينى و بين اللّه اين نوشته را مىسوزانم كه پس از من بدست ديگرى نيفتد ، و اسرار صدر اعظم و پدرش كه آقا ابراهيم امين السلطان فاش نشود ، لاله آوردند و آن كاغذ را سوزانيد . شرح حالات و گزارشات را انشا اللّه در صفحات آتيه خواهم نوشت و اينك به زندگانى خود آنچه در نظرم دارم مىنويسم ، بحول اللّه و قوته . به‌طورىكه در صفحه اول نوشته‌ام شب ششم محرم الحرام 1289 هجرى در طهران متولد شده‌ام . چندين روز از پستان مرحومهء والده شير خوردم و پس از آن دختر حاج اكبر كه همسايهء خانه‌هاى شهرى بوده و از طايفه نجبا بوده دايه بنده شده ، و به قدر كفاف شير داده تا مرا از شير گرفته‌اند . دختر حاجى اكبر مرحوم تا اين تاريخ كه روز يكشنبه 29 ربيع الثانى 1347 هجرى است حيوة دارد ، و در خانهء دختر من خانم خانمها كه عروس حاج آقا محمد معين التجار بوشهرى نديمهء دختر من است ، و اطفال او را مثل طفل خود پرستارى مىكند . مشار اليها خيلىخيلى عفيفه و مهربان است . از همان وقتى كه شير مىخورده‌ام در اطاق مرحومهء بىبى ماه خانم كه والدهء مرحوم پدرم بودند مرا منزل داده بودند و هميشه در اطاق آن مرحومه بودم و خيلى مرا دوست مىداشتند و با ايشان مأنوس بودم . با اينكه چندين نوه‌هاى ديگر داشتند مرا از همه زيادتر دوست مىداشتند و عزت مرا زيادتر نگاه مىداشتند . از زمان كوچكى خود كمتر چيزى گذشته كه در نظر نداشته باشم و هرچند به نظر هركس اين يادگار را بخواند عجيب و غريب بيايد ، ولى چون حقيقت‌نويسى مىشود لهذا مىنويسم كه زمان شيرخوارگى خود را كه شير مىخوردم و در ننو ( راحتگاه اطفال ) مرا مىخواباندند يادم مىآيد . و يك خدمتكارى بوده ننه على اسم و بوده است ، خيلى پير بوده ، تركيب او و اسمش در نظرم هست و حال اينكه وقتى من دو سال و نيم از عمرم گذشته بوده وفات يافته است ، كه وقتى زبان من باز شد و توانستم تكلم كنم از مرحومهء والده و مرحومهء
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 386 | حسن مرسلوند