تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
هفتاد تومان طلب او شد ، كتابچه را از دست من گرفت و به خط فرنگى شرحى در آنجا نوشت . من تصور كردم صحت محاسبه را نوشته ، كتابچه را گرفتم وقتى خواستم برخيزم گفت ملتفت شديد چه نوشتم ؟ گفتم خير گفت از اين ده هزار و هفتاد تومان كه طلب من بوده مبلغ ده هزار و پانزده تومان از بابت منافع پشمهاى امانتى شما كه در فرنگستان فروخته شده طلب شما را موضوع كردم و باقى طلب من از شما فقط پنجاه و پنج تومان شده است . رشته تجارت و دادوستد در طهران و ساير ولايات ايران داير و برقرار بوده است تا در سال 1288 كه در طهران و ساير بلاد ايران قحطى فوق‌العاده بود كه يكى از سالهاى مجاعه مهم بشمار مىآيد ، مرحوم پدرم در صدد مىآيد كه به صرافت طبع خدمتى به مردم بكند تمام دارائى خود را به قرار اظهار خودشان نود هزار تومان بوده است به حاج طرخان و بادكوبه مىفرستند و چون در مازندران هم گندم بوده است حاج محمد رحيم برادرشان را به مازندران مىفرستند كه از مازندران خريد گندم نمايد آردهاى حاج طرخان هم كه به مازندران مىرسد حمل طهران نمايند . در آن سال قحطى فوق‌العاده اين خدمت مرحوم پدرم به عموم مردم موجب تقدير و تقديس شده و خيلىخيلى اسباب آسايش مردم شده شايد عدهء زيادى نفوس را از چنگال مرگ و گرسنگى نجات داده‌اند چنانچه خود اين بنده مكرر از اشخاص معمر مسن كه آن وقت در طهران بوده‌اند مثل مرحوم آقا سيد حسن دلال معروف به سياه و مرحوم آقا محمد جواد قاضى و مرحوم حاج ميرزا محمد خليل و مرحوم آقا شيخ موسى مجتهد پسر مرحوم حاج ملّا جعفر چاله مىدانى و چندين نفرهاى ديگر شنيده‌ام كه مىگفتند در سال مجاعه 1288 حاج محمد حسن جان خيلىخيلى مردم را از مرگ و قحطى نجات داد و خدمت بزرگى به مردم كرده‌اند ، به‌هرحال در آن سال مرحوم پدرم به‌طورى كه خودشان مىگفتند تمام دارائى خود را در آن راه خير صرف كرده بودند و ديگر دارائى باقى نمانده بود كه مىگفتند وقتى برادرم را از مازندران خواستم و به تهران آمد ديدم فقط دوسه‌هزار تومان مطالبات از خباز و علاف مانده ضمنا شماتت دوست و دشمن هم در افواه و السنه هست كه چرا خود را اين‌طور به مهلكه انداخته‌اى و تجار طهران هم كه رقابت با من داشتند به همه جا گفتند و نوشتند كه فلانى كارش عيب كرده است و اسباب بىاعتبارى را فراهم كرده بودند ولى به فضل الهى و حسن اتفاق اين بود كه دينارى قرض نداشتم و وضع زندگى خود را خيلى مختصر و به قناعت گرفته بودم كه تفاوتى در انظار ظاهر نشده بود و مثل سابق صبح‌هاى زود به حجره مىآمدم خيلى آهسته و معقولانه معاملات جزئى جزئى و نقد به نقد مىكردم ، چند ماه به اين منوال گذشت تجار ولايات و اهالى طهران ديدند كه آن هاىوهوها بىخود بوده ، من سر كار خودم هستم ، طلبكارى هم ندارم ، قرض هم به كسى ندارم ، فهميدند آن عنوات از طرف رقبا بوده ، مجدد از ولايات شروع كردند مال‌التجاره و وجوهات امانت نزد من فرستادند ، براى آنها مىفروختم با نهايت صحّت عمل حق‌الزحمهء مختصرى برمىداشتم . اخوان را هم نگاهدارى مىكردم حاج محمد رحيم هم كه از مازندران معاودت كرده بود معلوم شد وقتى مازندران بوده عيال گرفته نوشتم عيال او را هم به طهران فرستادند ، به منزل خود آوردم كه هر دو اخوان با عيالانشان در خدمت مرحومهء والده با عيال خودم در يك‌خانه منزل داشتيم با نهايت صرفه‌جويى آبرومندانه زندگانى مىكرديم دراين‌بين‌ها مجبورا چاپارى مسافرت به آذربايجان براى تسويهء محاسبات تجارى كه طرف حساب بوديم پيش آمد به آنجا رفتم و آنجا چندين نفر تجار مهم با من ابواب معامله باز كردند . مالهاى عمده به حوالهء من فرستادند حاج عبد الحميد تاجر اصفهانى در تبريز بود با او آشنا بوديم ، شركت كرديم براى خريد مال از اسلامبول و حمل به ايران و هكذا براى خريد مال‌التجاره از ايران و حمل نمودن به اسلامبول و به اروپا ، اين بود كه حاج ابو القاسم را به اسلامبول فرستادم و حاج محمد رحيم را به