همين منوال مدتى معمول مىشد و شبها آنها به خانه مىآمدند تا اينكه براى حاج ابو القاسم دختر حاج محمد حسن آقا رسول حريرفروش را نامزد و عقد نمودند و عروسى كردند و عيال او را نيز به همين خانه خودمان آوردند كه در خدمت مرحومهء بىبى ماه خانم بودند از قرار تقرير خودشان فوائد مهمه در تجارت تحصيل كردهاند و عمدهء راه تجارت را از يك نفر اروپايى مسيو پانابورت نام فراگرفته بودند كه مشار اليه آنوقت تنها تاجر اروپايى در تهران بوده و مىگفتند رجوعات او با من بود . يك روز ديدم مرا برد به بيرون دروازهء آنجا بارهاى خيلى زياد افتاده بود يكىيكى با دقت ملاحظه مىكرد و روى آنها را با مهر چوبى بزرگى از مركب جوهر علامت مىگذاشت گفتم اينها چه مىباشد ؟ گفت پشم گوسفند است گفتم چه مىكنند ؟ گفت مىخرم و به فرنگستان مىفرستم . اگر شما بتوانيد بخريد من بهطور امانت جهت شما به فرنگستان مىفرستم بفروشند . از همان وقت در صدد برآمدم به اين تجارت مشغول شوم ولى سرمايهام بعد از وضع ضرر و خسارتى كه از حجره اخوانم متحمل شده بودم و مخارج عروسى خود و اخوى حاج ابو القاسم را متحمل شده بودم قابل نبود . ناچارا به حاج محمد كاظم صراف نوشتم آن چهارصد مثقال طلا را براى من پشم گوسفند مطابق نمونه بخريد و حمل طهران كنيد . خودم هم به قدر هزار تومان جنس و خردهريز داشتم فروختم ، وجه نقد حاضر كردم و چون به صحّت و اعتبار معروف شده بودم به قدر هشت هزار تومان از اشخاص معين قرض كردم . بالاخره در مدت شش ماه از پول اصفهان و قرض ده هزار تومان پشم خريده و تحويل مسيو پانابورت دادم و گفتم قيمت اين پشمها ده هزار تومان است من ديگر پول ندارم هشتهزار تومان از قيمت اينها مال مردم است شما پول زياد داريد اين پشمها را بگيريد بفرستيد فرنگستان براى من به امانت بفروشند حق العمل برداريد به شرطى كه حالا ده هزار تومان پول نقد به من بدهيد كه قرض خودم را بدهم و قدرى هم پول در دست و بالم باشد دادوستد كنم ، مسيو پانابورت با كمال بشاشت بدون دغدغه خاطر قبول كرد ، ده هزار تومان حوالهء صراف بازار به من داد . وقتى خواستم از اطاق او بيرون بيايم مرا صدا زد و گفت تصور نكن به اعتبار اين پشمها من به تو پول دادم فقط در اين مدت امتحان كردهام كه صحيح العمل و پشتكاردار هستى لهذا به تو اعتماد كردم و از اين ببعد پول تجارت خانهء من بايد ابواب جمع شما باشد و شما حوالهجات و بروات مرا بدهيد . و فورا قريب چهل هزار تومان قبوضات صرافها را به من داد . رفتم گرفتم به حجره آوردم و متدرجا به حوالهجات او مىدادم . ضمنا او به من طريقهء خريد مالالتجاره از هرجا ، و حمل به هرجا را ياد داد هرروزه مثل معلم به من عمليات تجارتى را مىآموخت و ترتيب برات دادن به ولايات كه 61 روزه و 91 روزه برات از تهران به ولايات و از ولايات به تهران و در عوض چه قسم عوض بايد رساند تمام را به من آموخت ، با نهايت ذوق و شوق و جديت تعليمات او تعقيب كردم و هرروزه او را تفتيش مىكرد و خيلى متعجب بود كه چگونه به اين زودى ترتيب را بدست آوردهام و در عين حال خوشوقت بود كه با يك نفر آدم زرنگ مربوط شده و از وضعيات اقتصادى و دارائى خودش اطمينان كامل حاصل مىكند و در اغلب امورات و خريد مالالتجاره با من مشورت مىكرد در مدت يك سال كار به جايى رسيد كه از تمام ولايات ايران پولهاى خزانه و گمرك و بروات تجار تماما عهدهء من برات مىشد كه گماشتگان مسيو پانابورت در ولايات براى خريد مالالتجاره پول لازم داشتند از حكومت و گمرك و تجار مىگرفتند و برحسب دستور العمل مسيو پانابورت مشغول خريدهايى در طهران بودم . تمام بروايات را چند روز قبل از وعده وجه مىدادم ، فوقالعاده اسباب اعتبار نزد دولت و مردم در تهران و ساير ولايات فراهم شده بود . و چون با مسيو پانابورت قرار داده بوديم هفتهء يكمرتبه حساب رسيدگى شود و مفروغ شود يك روز رفتم كه حساب را مفروغ نمائيم - پس از مفروغ حساب ده هزار و
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 382
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٨٢