اسم بردم ) همه در قصر [ شيرين ] تجمع نموده و مدتى است كه گرفتار نبودن آذوقه و حتى چند روز است كه همه صبح و ظهر و شام با خرما مىگذرانند و اين آقايانى كه سابقه شناسائى با پسر عموهاى اين جانب داشته و دارند رأى داده و روانهام نمودند كه از حضرت آيتاللّه نامهاى براى والى پشتكوه گرفته كه مشار اليه به واسطه امر حضرت آيتالله كمك آذوقه به مهاجرين قصر كه مسلمان و از علما مىباشند داده باشند ، البتّه [ با ] اين اقدام مسلما از تلفات نفوس مسلمين جلوگيرى خواهند نمود . در مذاكرات اساسى اشخاص برجسته چه از وكلاى مجلس شوراى ملى و چه اشخص ديگر و همينطور از طبقه روحانى چه آنهايى كه وكيل بودند و چه نبودند بهطور وضوح نام برده و معرفى كردم .
. . . اينك تشخيص دادهاند كه با يك دستخط حضرت آيتاللّه گشايش در ارزاق آنان حاصل و در رفاه خواهند بود ، با اين حال كه بهطور خلاصه عرض شد سزاوار است كه اقدامى در اين باب نشود ؟ در اين موقع معظمله قلم برداشته روى كاغذ پارهاى در بالاى آن نوشته :
بسم الله الرحمن الرحيم
چون اطلاع حاصل شده كه جمعى از مسلمانان در قصر شيرين به واسطه فشار قشون كفر براى آذوقه در تنگناى سختى قرار گرفتهاند بر مسلمان لازم است كه از اين راه كمك نمايند تا اخوان دينى خود را حفظ نمايند .
[ كاغذ را ] امضاء نموده به دست من دادند . دست ايشان را بوسيده بيرون آمديم . » .
44 ( م ) چند قسمت از خاطرات اعظام الوزاره از دوران حكومتش در نطنز جهت بررسى وضعيت يك دورهء تاريخى ذيلا آورده مىشود . قسمت اوّل : « . . . در آن سال مرضى شيوع پيدا كرد بنام ( انفلوآنزا ) و از طرفى هم قحطى بهطورىكه در اول بهار مردم با علف صحرا ارتزاق مىكردند ، موقعى كه وارد كاشان شده بوديم روز دوم بود كه زنى را آوردند اداره حكومتى و يك بچه شش هفتماهه نيز كه قطعهقطعه شده بود مأمورى آورده بودند و گفته مىشد كه اين زن خودش اظهار مىكرد : سه شبانه روز است خودم با سه بچهام جز آب چيزى نخوردهايم چون در نزديكى من يك طفل مرد و پدر و مادرش براى دفن بچه را به قبرستان برده دفن مىنمايند ، من به فكرم رسيد جز اينكه بچههايم را با خوردن گوشت اين بچه مرده حفظ نمايم چارهاى ندارم ، اين بود كه ناچار اين كار را كردم . . . از طرفى انفلوآنزا به قدرى تلفات زياد داشت كه مردم قادر به جمعآورى و دفن اجساد نبودند ، من چون همهروزه در بازار و كوچه قصبه حركت مىكردم و مردم را در برداشتن اجساد تشويق مىكردم ، يك روز نزديك ميدان قصبه رسيدم كه جنازهاى را روى نردبان حركت مىدادند كه يك نفر افتاد زمين و بلافاصله مرد و جسد روى نردبان هم روى زمين ماند كه سه نفر ديگر مىخواستند فرار كنند . چون غلامعلى خان وكيلباشى با يك نفر قزاق با من بودند ، از فرار آن سه نفر جلوگيرى و اين جسد را هم پهلوى آن جسد روى نردبان گذارده با كمك قزاق و خود من به قبرستان برديم چون ديگر به كفن كردن و تشريفات ديگر
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 366
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٦٦