نمىرسيدند ، همانطور غالبا با لباس دفن مىشد مگر كسانى كه [ از ] صاحبان ميت توانايى چه مالى و چه نفراتى داشتند عمل تشريفات انجام مىگرديد » .
- قسمت دوم از خاطرات اعظام الوزاره :
« عدهاى از زن و مرد به اداره حكومتى روآوردند با يك حال پريشانى ، معلوم شد در يكى از دهات نزديك قصبه عروس مىبردند به قريه ديگر ، در بين راه در صحرا عدهاى از سوارهاى ماشاءالله خان [ كاشى ] عروس را از دست مردم گرفته مىبرند بعد از دو شب عروس را شبانه به خانهاش مىرسانند » .
- قسمت سوم از خاطرات اعظام الوزاره :
« على خان صولتنظام كه يكى از سركردههاى ماشاءالله خان بود با ده سوار وارد قصبه و به اتفاق ميرزا حسن خان هنجى به اداره حكومتى وارد شدند ، نامه ماشاءالله خان [ كاشى ] را دادند ، نوشته بود كه « طبق معمول سنواتى رعاياى نطنز بايد پانصد يا پنجاه خروار كاه ( درست در نظر ندارم ولى بايد همان پانصد خروار باشد ) حمل به قلعه كرشاهى نمايند و چون زمان حكومت جنابعالى نخواستم صولت مستقيما در حمل كاه اقدام نمايد لذا ايشان را فرستادم كه طبق دستور شما مأموريت خود را انجام دهد » .
ميرزا حسن خان هم تصديق كرد كه اينطور است به علاوه حمل پانصد خروار كاه ، هر خروارى يك تومان هم بايد به صولت نظام داده شود . خيلى اسباب تعجب گرديد هرچه فكر كردم چه بايد كرد [ به جايى نرسيدم ] ، فقط شروع كردم به دولتهاى وقت و رجال مملكت فحش دادن كه آخر اين چه وضع حكومتداريست كه به واسطه نفعپرستى و نوكر اجانب بودن نمىخواهند چنين كانون فساد را كه نزديك پايتخت شاهنشاهى است از بين ببرند . رئيس ماليه را كه مطالبه ماليات مىنمايد به طويله سرآخور مىبندند ، عروس مردم بيچاره را روز روشن مىبرند ، [ در ] هر دهى چند سوار آنچه دلشان بخواهد به سر اين رعيت بيچاره مىآورند ، حالا هم پانصد خروار كاه بايد رعيت حمل به قلعه كرشاهى بنمايد ، آخر اين چه دولت است و من چه حكومتى و براى چه امثال من را به ولايت مىفرستند ، مگر سرپرستى و حفظ جان و مال مردم در دست حكومت نيست . . . » .
44 ( م ) - او از دوران حكومت يزد خاطرات جالبى دارد كه ذكر يك مورد آن لازم به نظر مىرسد . او سه روز بود كه وارد يزد شده بود و اهالى يزد دستهدسته ، طبق رسم آن زمان به ديدنش مىآمدند و اينك شرح باقى ماجرا از زبان خودش :
« روز سيم يك دسته از تجار و محترمين زردشتى كه در يزد بيش از ساير نقاط ايران و مىتوان گفت مركز زندگانى و نشو و نما از هر صنف در يزد و مخصوصا از حيث فلاحت و كشاورزى نسبت به ساير طبقات ممتازند .
وقتى وارد شدند من از پشت شيشه متوجه آقايان كه به طرف تالار پذيرايى مىآمدند بودم كه هركدام يك بقچه از بافتههاى يزد زير بغل دارند و فكر مىكردم براى چيست ، اينها رعيت يا كاسب جزء هستند . و چيزى اظهار نكرده و گفتم بايد صبر كرد كه آخرش به كجا مىرسد .
وارد تالار شدند هركدام بقچهها را روى فرش تالار گسترده روى آن نشستند ( قطعا خوانندگان عزيز در تعجباند صبر داشته باشيد و به دقت هم بخوانيد ) من خيلى در تعجب كه اين چه بدعت غلطى است چون فورا اصل مطلب را درك كرده بودم ، براى اينكه در ملاقاتهاى خصوصى در تهران شمهاى مطلع شده بودم . ولى
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 367
مساهمون: حسن مرسلوند
ص٣٦٧