سپس دست به روى شانهام زده و فرمود - من عقيده شما را قبول كردم و از شما ممنون شدم و خيلى آفرين مىگويم كه با وجود تعجب من ايستادگى كرديد و حرفهاى خودتان را براى روشن شدن ذهن من زديد من به آيرم قدرت زياد دادم درحالىكه لايق اين قدرت نبود تشكر ديگر من از شما اينست كه مرد خدمتگزارى را تبرئه كرديد و من از امروز فكرى به حال آيرم خواهم كرد و اصلا در اين چندين روزه از گوشه و كنار حرفهائى ديگر هم شنيدهام كه عقيده شما را تاييد مىكند . بعد از اين جملات اعليحضرت مرا مرخص كردند و چند ساعت بعد بود كه شنيدم آيرم شديدا مريض و بسترى شده است و اطباى تهران مجبور شدند كه بگويند در ايران نمىتوان او را معالجه كرد ، و سه روز بعد نيز مشار اليه باسم معالجه از ايران فرار كرد و به آلمان رفت و تا پايان جنگ در آلمان بود و در موقع تسليم آلمان به اميرنشين ليختن اشتين واقع در مرز سوئيس و اطريش و آلمان كوچ كرد و چندى بعد در همانجا درگذشت . بعدها هروقت راجع به فرار آيرم فكر مىكردم پيش خود حدس مىزدم كه حتما جاسوسان اين مرد از مذاكرات آن روز اعليحضرت و من مطلع شدند و به او خبر دادند كه موقعيتش در خطر است و او هم نيرنگ تازهاى زد و با خوردن دواهاى سمّى براى خودش ايجاد كسالت مصنوعى كرد و بعد باسم معالجه ايران را ترك گفت .
شرح
( 16 ) - اشرف پهلوى در بخشى از خاطرات خود تحت عنوان « تنها كسى كه توانست سر پدرم را كلاه بگذارد سرلشكر محمد حسين آيرم بود ! » مىنويسد :
« . . . پدرم كه پس از رفتن آيرم تازه به فساد و دزديهاى كلان او پى برده بود چون ديد چند ماه گذشت و از آمدن آيرم خبرى نيست براى به دام انداخت او هزار ليره هم پول برايش حواله كرد ولى آيرم پول را هم گرفت و نيامد و در مقابل تلگراف پدرم جواب داد كه پزشكان بازگشت او را به كشور خطرناك دانستهاند .
اتفاقا درست مىگفت و بازگشت او واقعا برايش خطرناك بود چون پدرم قصد داشت به محض ورود او به كشور وى را زندانى كرده و به سختى مجازات كند ولى آيرم كه خود سالها باعث مجازات عده زيادى شده بود هرگز به ايران نيامد و با ثروت باد آورده به زندگانى در خارج ادامه داد . اين واقعه بقدرى پدرم را عصبانى كرد كه اگر آيرم را گير مىآورد با دستهايش خفهاش مىكرد . در آن روزها ما مىديديم كه او دايما در باغ كاخ راه مىرود و دستهايش را به هم مىزند و فحش مىدهد . پدرم هيچ انتظار نداشت آدمى كه ظاهرا نزديكترين شخص به او و نفر دوم سلسلهمراتب ادارى كشور بود اينچنين در اوج قدرت همه چيز را بگذارد و از كشور فرار كند ، و با اينكه از مدتى قبل به او مشكوك شده بود ، مقام و قدرت آيرم باعث شد كه گولش را خورده به او اجازه سفر بدهد . . . » . [ مجله سپيد و سياه 1111 ] .
( 17 ) - نقل از آقاى ختائى بازرگان ايرانى كه مغازه قالىفروشى ايران او در خيابان كورفورستندام معروف اهالى برلين غربى است :
« دعوتى از تجار ايرانى مقيم آلمان براى ملاقات با آيرم شده بود . رفتيم و ايشان را ملاقات نموديم . در بين تجار ايرانى مقيم برلين آيرم با من آشنايى بيشترى داشت . آيرم شروع به سخن نمود و گفت : براى ترتيب كار ، احتياج به كمك مادى آقايان داريم . هموطنان ما در ساير كشورها كمكهاى ذىقيمتى نمودند . از جمله آقاى على اصغر ميلانچى بازرگان ايرانى مقيم اطريش يكصد هزار مارك كمك نمود و بدين جهت از آقايان انتظار دارم از هرگونه كمكى براى پيشرفت منظور دريغ نورزند .
در جواب گفتم : جناب سرلشكر قطعا اطلاع دارند وضع مالى اينجانب روى قطع ارتباط با ايران