تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
پرونده ذكر شده و گويا او هم على الظاهر واسطه كار بوده ولى محور اصلى همان اسماعيل است كه مىتواند اطلاعات دقيق و كاملى در اختيار ما بگذارد و بگويد پول را از چه كسى گرفته و بچه عنوانى مىخواسته برئيس فلاحت بدهد لذا مصمم شدم كه اسماعيل را از شهربانى براى بازجوئى بخواهم . فورا به سرلشگر آيرم تلفن زدم و گفتم فورا اسماعيل نام زندانى را براى بازجوئى نزد من بفرستيد كار واجبى دارم . جواب داد : بله خودم از موضوع خبر دارم و تا يك ساعت ديگر او را تحت الحفظ خواهم فرستاد . تا يك ساعت صبر كردم ولى از اسماعيل خبرى نشد و مجددا به آيرم تلفن كردم كه آقا چطور شد اين متهم نيامد لطفا زودتر او را بفرستند . جواب داد چشم تا ده دقيقه ديگر خدمتتان خواهد بود - باز منتظر ماندم ده دقيقه شد يك ساعت ولى زندانى بدادگسترى نيامد . بالاجبار براى مرتبه سوم تلفن كردم و مجددا آيرم با زبان چرب و نرم وعده داد كه زندانى را خواهد فرستاد . اما تا ساعت ده شب از اسماعيل خبرى نشد و من در وزارت‌خانه بلا تكليف ماندم . فردا صبح تلفن كردم و به آيرم گفتم : آقا ، اعليحضرت دستور داده‌اند به اين پرونده رسيدگى كنم و تا اين شخص كه حامل پول رشوه بوده حاضر نشود نمىتوانم گزارش عرض كنم چرا او را نمىفرستيد ؟ جواب داد : چشم اطاعت مىشود همين حالا خواهد آمد . ده دقيقه بعد تلفن زنگ زد و آيرم از پشت سيم گفت : قربان ، اتفاق بدى افتاده كه باعث تاسف ما شده و نمىدانم چه بايد بكنم . اسماعيل زندانى را ديشب باتفاق يك مامور بخانه‌اش فرستاده بودم تا كارى كه در خانه داشته انجام دهد و برگردد ولى متاسفانه در بين راه از دست مامور فرار كرده و طبق خبرى كه هم‌اكنون از بندر پهلوى رسيده شبانه به آنجا رفته و ده دقيقه قبل درحالىكه تغيير قيافه داده بوده سوار كشتى شده و ببادكوبه فرار كرد . و مامور آگاهى ( تأمينات ) هم از ترسش گريخته است ! موقعى كه آيرم از پشت سيم اظهار كرد اسماعيل ببادكوبه فرار كرده و مامور تأمينات هم از ترسش گريخته است به او گفتم خوب حالا چه بايد كرد ؟ جواب داد نمىدانم ، كارى است شده و علاج آن ديگر در دست ما نيست و بلافاصله تلفن قطع شد . بعد از اين تلفن مدتى مشكوك ماندم و چون آيرم را مىشناختم كه مرد زرنگ و كلاشى است به او سوءظن بردم و تحقيقات را از جاى ديگر شروع كردم و بالاخره بعد از چند روز متوجه شدم كه اين پرونده ساختگى است و آيرم چندين مرتبه بآقاى بيات گفته كه در مناقصه بايد شركت « س » برنده شود و اگر پيشنهاد او را نپذيريد كارى خواهم كرد كه پشيمان خواهيد شد چون آقاى بيات زير بار نرفته بود لذا نقشه‌اى طرح كرد اسماعيل را با مقدارى پول و چك روانه ادارهء فلاحت كرد . سپس طبق نقشه او را دستگير نموده و بعد براى مغضوب ساختن آقاى بيات پرونده‌اى ساخته و گزارش دروغ به شاه داده است . اطلاع بر اين حقيقت مرا دچار عذاب كرد زيرا اگر حقيقت را به شاه گزارش مىدادم يقينا موجب دردسرم مىشد زيرا در آن موقع آيرم در اوج قدرت بود و اولين محرم مورد اعتماد اعليحضرت بشمار مىرفت و چون ضمنا آدم خطرناكى بود همه از او حساب مىبردند و در اين مورد افشاى حقيقت از جانب من موجب دردسرهاى بزرگ مىشد و حتى ممكن بود جانم بخطر بيفتد . اما اگر حقيقت را به شاه نمىگفتم و پرونده ساختگى آيرم را تصديق مىكردم در آن صورت وجدانم در عذاب بود زيرا با هستى و آبروى مرد بىگناهى بازى كرده بودم . به‌هرحال يك شب تا صبح خواب به چشمم نرفت و نگرانى و فكر داشت مرا از پا در مىآورد تا اينكه بالاخره تصميم گرفتم خودم نزد شاه نروم بلكه گزارشى بعرض ايشان برسانم تا ببينم بعدا چه خواهد شد . صبح فردا گزارشى نوشته و بدفتر مخصوص شاهنشاهى ارسال داشتم و بطور خلاصه نوشتم « حسب الامر در اطراف
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي ) — صفحة 336 | حسن مرسلوند