ب : [ نقل از صدر الاشراف در سالنامه دنيا ] :
« يك روز تعطيل من با داور كه وزير دارايى بود قرار داده بوديم براى بودجه وزارت دادگسترى به منزل او بروم و در آنجا اختلافات خود را راجع به بودجه رفع كنيم . من وقتى به منزل داور رفتم آيرم رئيس كل شهربانى آنجا بود و از هنرهاى خود اين حكايت را براى ما نقل كرد :
مىگفت : چند روز قبل اعليحضرت همايونى مرا احضار كرده بعد از شرفيابى با خاطرى فوقالعاده متغير پاكتى بدست من دادند ، پاكت را از نظر گذراندم معلوم شد از بابل فرستاده شده بود و استامپ پستخانه بابل روى تمبر پاكت ممهور بود . پاكت را گشودم داخل پاكت نامهاى بود بدون امضاء كه هزاران فحش و ناسزا به اعليحضرت داده بودند .
نامه را بسرعت خواندم . رنگ صورتم تغيير كرد و از شدت نگرانى بىاختيار لرزه بر اندامم افتاد . سر را بلند كردم اعليحضرت به صورتم خيره بودند و لحظهاى بعد سكوت را شكسته فرمودند : آيرم عامل كشف اين نامه را كه چه شخصى نوشته از تو مىخواهم ! تعظيم كرده عرض كردم اطاعت مىكنم الساعه در پى كشف صاحب نامه مىروم و پدر او را مىسوزانم ؛ بلافاصله اجازه مرخصى طلبيده بيرون آمدم و از قصر همايونى يكسر عازم مازندران و شهر بابل شدم . در طول راه مندرجات نامه را مورد دقت قرار دادم . اولا به جان هر دو شما مثل اينكه به من الهام شده باشد پى بردم اين نامه در بابل نوشته نشده و براى پى گم كردن به پست بابل دادهاند . ثانيا دقت در خط نامه كردم و حدس زدم كه اين نامه بدست يك نفر شاگرد مدرسه در حدود دوازده سيزدهساله نوشته شده زيرا از نپختگى خط معلوم بود نويسنده مبتدى است ازاينجهت وقتى بدروازه شاهى رسيدم به شوفر امر كردم بجاى راه بابل راه سارى را پيش گيرد . ساعتى بعد وارد سارى شدم و يكسر بمدارس پسرانه پهلوى و سيروس رفتم . محصلين اين دو مدرسه را يكيك خواسته كلماتى كه در آن نامه بود ديكته كردم و آنها نوشتند . هرچه امتحان مىكردم به حدس خود نااميد مىشدم يكى ، دوتا ، دهتا ، بيستتا از شاگردان يكيك نوشته و ابدا خط آنها با خط نامه تطبيق نمىكرد . داشتم به كلى مأيوس مىشدم و تصميم گرفته بودم مدرسه را ترك نمايم كه فكرى بخاطرم رسيد از مدير مدرسه پرسيدم در اين شهر مدرسه متوسطه هم وجود دارد ؟ جواب داده شد . خود را به محل مدرسه متوسطه كه اتفاقا در همان محل دبستان بود رساندم و همان عملى را كه در دو دبستان كرده بودم در بين شاگردان متوسطه تكرار كردم و يكيك آنها را خواسته و مطالبى را ديكته به آنها كردم تا اينكه يكى از محصلين وقتى شروع به نوشتن كرد مخصوصا وقتى جملاتى را كه در آن نامه بود به او گفتم كه بنويسد رنگ او تغيير كرد و اگرچه سعى كرد شيوه خط را تغيير دهد ولى كلماتى كه نوشت با كلمات نامه شبيه بود ! من او را بلافاصله با خود به طرف محل اداره شهربانى سارى بردم و شروع باستنطاق كردم و نامه را هم به او نشان دادم و او بدون معطلى اقرار كرد كه اين نامه را من بدستور عمو و دائى خود نوشتم . فورا دستور دادم عمو و دائى او را كه اتفاقا از خوانين مازندران بودند احضار كنند ، احضار كردند و با آن محصل روبرو كردم ، مجال انكار آنان نبود و معلوم شد سه نفر ديگر هم شريك در اين امر بودهاند ، من هر سه نفر را دستبسته با خود بتهران آوردم و درست سه روز بعد كه البتّه ديروز باشد جريان را بحضور اعليحضرت عرض كردم » .
شرح
( 14 ) - آيرم حتى از اخّاذيهاى حقير و ناچيز هم ابايى نداشته ، رشوه گرفتن براى صدور گذرنامه به اروپا و يا پروانه سفرهاى زيارتى براى مكه و كربلا نمونهاى از اين امورند .
( 15 ) - ماجراى پرونده رشوهخوارى آيرم را « محسن صدر » در خاطرات خود در سالنامه شماره بيست و نهم